عنوان برچسب

رمان زيبا،رمان عشقي،رمان غمناك،دانلود داستان بلد،داستان زيبا،رمان عاشقانه

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل نهم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -این دست تو چی کار می کنه؟ نگار عصبی لب ورچید و گفت: -چته؟ خوب پس باید کجا باشه؟ -نگار چرند نگو. میگم این سرویس دست تو چی کار می کنه؟ از صدای فریاد من آرایشگر و شاگردهاش ریخته بودند توی اتاق و با تعجب به ما خیره شده بودند . نگار جعبه رو محکم و با تمام حرصی که در نگاهش موج می زد پرت کرد روی صندلی . روش رو از من گرفت و گفت: -سر من داد نزن. یادت نمیاد مگه ، اون روز اومده بودم خونه تون بهت گفتم سرویست رو می برم که عروسی بنفشه بندازم . از…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هشتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد . دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم . -چه عجب این خان داداش ما ول کرد این لبعت رو ! چه عجب دست از عشقت کشیدی! چه عجب ماندانا خانوم دلت رو گذاشتی پیش دل عاشق ما!!! چه عجب ول کردی اون شوهرت رو !!!! نیشگونی ریز از کمرش گرفتم که فریادش به آسمون بلند شد و صدای فرهاد پسر عموی نگار در اومد . -ای نگار وروجک چی ویز ویز…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هفتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده اون قدر این مسئله رو برای خودم تکرار کرده بودم که حتی خودم هم باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . از خودم خجالت می کشیدم . نمی تونستم داخل آینه به صورت خودم نگاه کنم. اگر زمانی که روبروی آینه ایستاده بودم و یاد این موضوع می افتادم سرم از خجالت پایین می افتاد . چرا؟ نمی دونم. اما باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . لحظه های سختی بود که از پس هم می گذشتند . رضا تماس میگرفت و به بیرون دعوتم میکرد . اما روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم.…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل ششم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده تازه از خواب بيدار شده بودم كه صداي زنگ در بلند شد. در رو باز كردم و سريع دويدم توي اتاق خواب و موهام رو شونه كردم. -سلام خوبي؟ -سلام. مرسي. چي شده اين وقت روز ياد من افتادي؟ -داشتم از اين ور رد مي شدم گفتم بيام سراغت. -خوش اومدي . بيا تو. براش چايي ريختم و خودم هم روبه روش روي مبل نشستم. نگاهش جور ديگه اي بود. برخلاف هميشه. گرم بود. گرم حرف مي زد. مثل اون موقع ها. نمي دونم چرا وقتي نگاهم مي كرد يه طوري مي شدم. دوست نداشتم اون…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل پنجم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده روبه روم نشسته بود و دستهام رو توی دستهاش گرفته بود. همراه من اشک می ریخت و دلداریم می داد. سرم سنگینی می کرد. کلافه بودم. چرا باید این اتفاق می افتاد. میگرنم دوباره اود کرده بود. دستش رو روی صورتم کشید. جایی که کشیده خورده بود. هنوز جای انگشتاش روی صورتم بود. می سوخت . اما چیزی که بیشتر آزارم می داد این بود. هر زه ، رفته بودی دنبال هرزگی. حیا نکردی؟رفتی بغلش؟ صداش توی سرم می پیچید. صدایی از کسی بلند نمی شد. سرم درد می کرد. دست های گرم…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل چهارم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -پس بالاخره کار خودت رو کردی؟ چرخیدم و روی صندلی نشستم . نگاهم به نگاه بی خیال علی تلاقی کرد. سرش رو تکون داد. -باورم نمیشه. -خیلی عوض شده. -خیلی. اصلاً لحظه ای که دیدمش هی به خودم گفتم اون نیست محاله. اما..... -آره ماندانا عشق از ادم همه چیز می سازه. سرم رو تکون دادم. دسته های صندلی رو محکم فشار میدادم. دستم به شدت عرق کرده بود. -اگه نیما بفهمه از دستت ناراحت می شه. -علی من نمی خوام کار بدی بکنم. اصلاً اون فامیل منه و من دوست دارم…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل سوم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -خود کشی نکرد نترس . اما ای کاش خود کشی میکرد. -چی کار کرده؟ -اسیر غول اعتیاد شد. اون یه الکلی شد. یه معتاد بی مصرف شد. -الان کجاست؟ -نمی دونم من هم جسته و گریخته از خانوم کوچیک شنیدم. بعد از اون قضیه هم دیگه روم نمی شه برم خونه خانوم کوچیک. از جام بلند شدم و از اتاق علی بیرون رفتم. *** باورم نمیشد که رضا با خودش یه همچین کاری کرده باشه. من نمی فهمیدم رضا همه چیز بود. یه نمونه کامل از مقاومت بود. چرا باید به خاطر من یه همچین کاری…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل دوم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده زمان بدون در نظر گرفتن فکر من یا دیگری می گذشت. گاهی با خودم می گفتم پس این سفر کذایی کی تمام میشود؟ آخرش به کجا ختم می شود؟ چه می شود؟ باز هم جای تک تک این سوالهای کوکانه ام رو علامت تعجبی بزرگ روی سرم رو می پوشاند. درگیری پدر و مادر هایمان همچنان ادامه داشت. عمه شهلا یکی از اون آتیش بیارهای معرکه بود که خواهر تنی بابا بود و با اومدنش به خونه باغ جنگ و جدال هم میورد. یه روز که از مدرسه برگشته بودم صدای داد و فریاد از حساط پشتی یعنی…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل اول

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده **** برگه های آلبوم رو ورق میزد و من روبروش نشسته بودم و از هر کدام که سوال می پرسید جوابش را میدادم. -این کیه؟ -کدوم؟ با دستش عکسی رو نشون داد. نگاهم به روی صورتش ثابت موند. دستم رو بی اختیار روی صورتش کشیدم و گفتم: -رضا با تعجب نگاهم کرد و گفت: -این عکس مال چند ساله پیشه؟ چشمهام رو به سمت بالا بردم و کمی فکر کردم و گفتم: -حدوداً مال سیزده ،چهارده ساله پیشه. خندید و گفت: -اون موقع باید چهارده ، پانزده ساله بوده باشی؟…
ادامه مطلب