عنوان دسته بندی

رمان و داستانهاي زيبا

تزئینات فانتزی | عکسهایی از زیباترین تزئینات کیک و دسر (مجلسی) سری 4

دسر سیب ژله ای دسر سیب با دارچین ر کوکی جو دوسر و موز شیرینی پروانه ای گردآوری از مجله اینترنتی همراه با علم کلید واژه ها:تزئین دسر ژله ای،دسر کاپ کیک،دسر خامه ای تزئینات فانتزی دسر،تزئین دسر،دسر سیب دارچینی آموزش تصویری تزئین کیک،هنر خانه داری،تزئین ساده تزیین دسر با شکلات تخته ای،تزیین دسر با توت فرنگی،تزئین دسر با عکس جدید ترین تزئینات دسر،2015،عکس های جدید تزئین دسر 2015 میوه آرایی،تزئین دسر،هنر خانه داری،عکس تزئین دسر تزئین کیک فانتزی به شکل بسیار بامزه و جالب…
ادامه مطلب

یک داستان کوتاه جالب در مورد عشق و نفرت همزمان

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود! و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟ زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته …
ادامه مطلب

داستان کوتاه | انشای یک پسر بچه در مورد ازدواج(بسیار خنده دار)

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود! چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از …
ادامه مطلب

داستانی تکان دهنده در مورد تمیز کردن حرم حضرت زینب (س)

به گـزارش پایـگاه جـوان انـقلابی ؛ در مقدمـه کتاب خصایــص الزینبـیه داستـانى آمده اسـت که نشـان مى دهــد قبـر زینب (س ) در شـام است و آن اینـکه : مرحوم حاج محمد رضـا سقــازاده ، که یکى از وعاظ توانـمند بود، نقل مى کند: روزى به محضر یکى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زینب جویا شدم ، او در جوابم فرمود : روزى مرحوم حضرت آیت الله الغظمى آقا ضیاء عراقى (که از محققین و مراجع تقلید بود) فرمودند: شخصى شیعه مذهب از شیعیان قطیف عربستان به قصد…
ادامه مطلب

یک داستان آموزنده در مورد زمانی که از خداوند غافل میشویم

حضـرت موسی علی نبینـا و آله و علیـه السـلام دنـدان درد گرفـت و به خداونـد شکایت کـرد. حق تعـالی به او دستـور داد که از فـلان گیاه استفـاده کند ؛ آن حضـرت چنان کـرد و دنـدان مبارکـش خوب شد. بار دیگر دنـدان مـوسی علیـه السلام درد گـرفت و همان دوا را به کار بـرد ولی دندانش خـوب نشد! وی از خـدا دلیل این اتفاق را پرسیـد. از جانب ذات الهی نـدا آمد : ای موسـی! دفعه قبل به امید ما رفتی اما این بار به امیـد گیاه رفتی و از ما غافل بودی...
ادامه مطلب

یک داستان آموزنده در مورد گول زدن فرشته مرگ (خواندنی)

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ... توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ... مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ... مرد وقتی مرگ خواب بود…
ادامه مطلب

یک داستان زیبا در مورد خودپسندی عروس در مقابل مادر شوهر

مادرشوهری بود که عروسی خودپسند داشت. روزی می خواست نحوه پختن پلو را به او بیاموزد. دیگی حاضر کرد و گفت: ابتدا آب را در دیگ می جوشانی. عروس گفت: این را می دانستم گفت: سپس برنج را در آن می ریزی. عروس گفت: این را هم می دانستم. گفت: سپس برنج را در آب می جوشانی تا دانه های آن ترد شود، گفت: این را هم می دانستم. گفت: سپس آن را در صافی می ریزی و دیگ را دوباره بر آتش می نهی و روغن در ته آن می ریزی و نان بر روغن می گذاری و سپس برنج را در دیگ می ریزی. گفت: این را هم می دانستم. مادر شوهر که دید عروسش…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل نهم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -این دست تو چی کار می کنه؟ نگار عصبی لب ورچید و گفت: -چته؟ خوب پس باید کجا باشه؟ -نگار چرند نگو. میگم این سرویس دست تو چی کار می کنه؟ از صدای فریاد من آرایشگر و شاگردهاش ریخته بودند توی اتاق و با تعجب به ما خیره شده بودند . نگار جعبه رو محکم و با تمام حرصی که در نگاهش موج می زد پرت کرد روی صندلی . روش رو از من گرفت و گفت: -سر من داد نزن. یادت نمیاد مگه ، اون روز اومده بودم خونه تون بهت گفتم سرویست رو می برم که عروسی بنفشه بندازم . از…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هشتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد . دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم . -چه عجب این خان داداش ما ول کرد این لبعت رو ! چه عجب دست از عشقت کشیدی! چه عجب ماندانا خانوم دلت رو گذاشتی پیش دل عاشق ما!!! چه عجب ول کردی اون شوهرت رو !!!! نیشگونی ریز از کمرش گرفتم که فریادش به آسمون بلند شد و صدای فرهاد پسر عموی نگار در اومد . -ای نگار وروجک چی ویز ویز…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هفتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده اون قدر این مسئله رو برای خودم تکرار کرده بودم که حتی خودم هم باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . از خودم خجالت می کشیدم . نمی تونستم داخل آینه به صورت خودم نگاه کنم. اگر زمانی که روبروی آینه ایستاده بودم و یاد این موضوع می افتادم سرم از خجالت پایین می افتاد . چرا؟ نمی دونم. اما باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . لحظه های سختی بود که از پس هم می گذشتند . رضا تماس میگرفت و به بیرون دعوتم میکرد . اما روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم.…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل ششم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده تازه از خواب بيدار شده بودم كه صداي زنگ در بلند شد. در رو باز كردم و سريع دويدم توي اتاق خواب و موهام رو شونه كردم. -سلام خوبي؟ -سلام. مرسي. چي شده اين وقت روز ياد من افتادي؟ -داشتم از اين ور رد مي شدم گفتم بيام سراغت. -خوش اومدي . بيا تو. براش چايي ريختم و خودم هم روبه روش روي مبل نشستم. نگاهش جور ديگه اي بود. برخلاف هميشه. گرم بود. گرم حرف مي زد. مثل اون موقع ها. نمي دونم چرا وقتي نگاهم مي كرد يه طوري مي شدم. دوست نداشتم اون…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل پنجم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده روبه روم نشسته بود و دستهام رو توی دستهاش گرفته بود. همراه من اشک می ریخت و دلداریم می داد. سرم سنگینی می کرد. کلافه بودم. چرا باید این اتفاق می افتاد. میگرنم دوباره اود کرده بود. دستش رو روی صورتم کشید. جایی که کشیده خورده بود. هنوز جای انگشتاش روی صورتم بود. می سوخت . اما چیزی که بیشتر آزارم می داد این بود. هر زه ، رفته بودی دنبال هرزگی. حیا نکردی؟رفتی بغلش؟ صداش توی سرم می پیچید. صدایی از کسی بلند نمی شد. سرم درد می کرد. دست های گرم…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل چهارم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -پس بالاخره کار خودت رو کردی؟ چرخیدم و روی صندلی نشستم . نگاهم به نگاه بی خیال علی تلاقی کرد. سرش رو تکون داد. -باورم نمیشه. -خیلی عوض شده. -خیلی. اصلاً لحظه ای که دیدمش هی به خودم گفتم اون نیست محاله. اما..... -آره ماندانا عشق از ادم همه چیز می سازه. سرم رو تکون دادم. دسته های صندلی رو محکم فشار میدادم. دستم به شدت عرق کرده بود. -اگه نیما بفهمه از دستت ناراحت می شه. -علی من نمی خوام کار بدی بکنم. اصلاً اون فامیل منه و من دوست دارم…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل سوم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -خود کشی نکرد نترس . اما ای کاش خود کشی میکرد. -چی کار کرده؟ -اسیر غول اعتیاد شد. اون یه الکلی شد. یه معتاد بی مصرف شد. -الان کجاست؟ -نمی دونم من هم جسته و گریخته از خانوم کوچیک شنیدم. بعد از اون قضیه هم دیگه روم نمی شه برم خونه خانوم کوچیک. از جام بلند شدم و از اتاق علی بیرون رفتم. *** باورم نمیشد که رضا با خودش یه همچین کاری کرده باشه. من نمی فهمیدم رضا همه چیز بود. یه نمونه کامل از مقاومت بود. چرا باید به خاطر من یه همچین کاری…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل دوم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده زمان بدون در نظر گرفتن فکر من یا دیگری می گذشت. گاهی با خودم می گفتم پس این سفر کذایی کی تمام میشود؟ آخرش به کجا ختم می شود؟ چه می شود؟ باز هم جای تک تک این سوالهای کوکانه ام رو علامت تعجبی بزرگ روی سرم رو می پوشاند. درگیری پدر و مادر هایمان همچنان ادامه داشت. عمه شهلا یکی از اون آتیش بیارهای معرکه بود که خواهر تنی بابا بود و با اومدنش به خونه باغ جنگ و جدال هم میورد. یه روز که از مدرسه برگشته بودم صدای داد و فریاد از حساط پشتی یعنی…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل اول

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده **** برگه های آلبوم رو ورق میزد و من روبروش نشسته بودم و از هر کدام که سوال می پرسید جوابش را میدادم. -این کیه؟ -کدوم؟ با دستش عکسی رو نشون داد. نگاهم به روی صورتش ثابت موند. دستم رو بی اختیار روی صورتش کشیدم و گفتم: -رضا با تعجب نگاهم کرد و گفت: -این عکس مال چند ساله پیشه؟ چشمهام رو به سمت بالا بردم و کمی فکر کردم و گفتم: -حدوداً مال سیزده ،چهارده ساله پیشه. خندید و گفت: -اون موقع باید چهارده ، پانزده ساله بوده باشی؟…
ادامه مطلب