عنوان دسته بندی

رمان و داستانهاي زيبا

تزئینات فانتزی | عکسهایی از زیباترین تزئینات کیک و دسر (مجلسی) سری 4

دسر سیب ژله ای دسر سیب با دارچین ر کوکی جو دوسر و موز شیرینی پروانه ای گردآوری از مجله اینترنتی همراه با علم کلید واژه ها:تزئین دسر ژله ای،دسر کاپ کیک،دسر خامه ای تزئینات فانتزی دسر،تزئین دسر،دسر سیب دارچینی آموزش…
ادامه مطلب

یک داستان کوتاه جالب در مورد عشق و نفرت همزمان

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا…
ادامه مطلب

داستان کوتاه | انشای یک پسر بچه در مورد ازدواج(بسیار خنده دار)

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه…
ادامه مطلب

داستانی تکان دهنده در مورد تمیز کردن حرم حضرت زینب (س)

به گـزارش پایـگاه جـوان انـقلابی ؛ در مقدمـه کتاب خصایــص الزینبـیه داستـانى آمده اسـت که نشـان مى دهــد قبـر زینب (س ) در شـام است و آن اینـکه : مرحوم حاج محمد رضـا سقــازاده ، که یکى از وعاظ توانـمند بود، نقل مى کند: روزى به محضر یکى…
ادامه مطلب

یک داستان آموزنده در مورد زمانی که از خداوند غافل میشویم

حضـرت موسی علی نبینـا و آله و علیـه السـلام دنـدان درد گرفـت و به خداونـد شکایت کـرد. حق تعـالی به او دستـور داد که از فـلان گیاه استفـاده کند ؛ آن حضـرت چنان کـرد و دنـدان مبارکـش خوب شد. بار دیگر دنـدان مـوسی علیـه السلام درد گـرفت و…
ادامه مطلب

یک داستان آموزنده در مورد گول زدن فرشته مرگ (خواندنی)

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.…
ادامه مطلب

یک داستان زیبا در مورد خودپسندی عروس در مقابل مادر شوهر

مادرشوهری بود که عروسی خودپسند داشت. روزی می خواست نحوه پختن پلو را به او بیاموزد. دیگی حاضر کرد و گفت: ابتدا آب را در دیگ می جوشانی. عروس گفت: این را می دانستم گفت: سپس برنج را در آن می ریزی. عروس گفت: این را هم می دانستم. گفت: سپس…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل نهم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده -این دست تو چی کار می کنه؟ نگار عصبی لب ورچید و گفت: -چته؟ خوب پس باید کجا باشه؟ -نگار چرند نگو. میگم این سرویس دست تو چی کار می کنه؟ از صدای فریاد من آرایشگر و شاگردهاش ریخته…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هشتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد . دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم . -چه عجب این خان…
ادامه مطلب

رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هفتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli) نام رمان:خاطرات پوسیده اون قدر این مسئله رو برای خودم تکرار کرده بودم که حتی خودم هم باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . از خودم خجالت می کشیدم . نمی تونستم داخل آینه به صورت خودم نگاه کنم. اگر زمانی که…
ادامه مطلب