داستان زيبا – همراه با علم – سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی https://baelm.net درمان جوش ، علائم بارداری، زایمان طبيعی ، جلوگیری اورژانسی ، انواع پیتزا ، مجله علمی آموزشی، مشاوره ازدواج ، دارونامه، علائم بیماری ها Sun, 10 Jul 2016 08:01:56 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.2 https://baelm.net/wp-content/uploads/2018/03/cropped-cropped-favicon-1-32x32.jpg داستان زيبا – همراه با علم – سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی https://baelm.net 32 32 قصه شب کودک | قصه حسن کچل برای بچه ها https://baelm.net/101833-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b4%d8%a8-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%da%a9%da%86%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%da%86%d9%87-%d9%87%d8%a7.html https://baelm.net/101833-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b4%d8%a8-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%da%a9%da%86%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%da%86%d9%87-%d9%87%d8%a7.html#respond Sat, 08 Aug 2015 15:34:45 +0000 http://baelm.ir/?p=101833

قصه حسن کچل, قصه ی حسن کچل, قصه های حسن کچل, قصه حسن کچلقصه حسن کچل برای بچه ها, قصه شب برای کودک, قصه شب کودک, قصه های شبانه کودک, قصه ی شب کودک, قصه شبانه برای یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. القصه پیرزنی بود که یک پسر […]

نوشته قصه شب کودک | قصه حسن کچل برای بچه ها اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

قصه حسن کچل, قصه ی حسن کچل, قصه های حسن کچل, قصه حسن کچلقصه حسن کچل برای بچه ها, قصه شب برای کودک, قصه شب کودک, قصه های شبانه کودک, قصه ی شب کودک, قصه شبانه برای

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.

القصه پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل  ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید.

ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده.

تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خرید و اومد خونه. یکی از سیب ها رو گذاشت دم تنور یکی رو یه کم دور تر وسط اتاق . سومی رو دم در اتاق چهارمی تو حیاط و …..آخری رو گذاشت پشت در حیاط تو کوچه.

حسن که از خواب پاشد بدجور گرسنه بود تا چشمش رو باز کرد سیب های قرمز خوش آب و رنگ رو دید و دهنش حسابی آب افتاد.

داد زد ننه جون من سیب می خوام.

ننه اش گفت: اگر سیب می خوای باید پاشی خودت برداری. یه تکونی به خودت بده .

حسن کچل دستش رو دراز کرد و اولین سیب رو برداشت و خورد و کلی کیف کرد کمی خودش رو کشید و دومی رو هم برداشت . خلاصه همینطور خودش رو

تا دم در خونه رسوند. ننه پیرزن یواشکی اونو نگاه می کرد و دنبالش می رفت همین که حسن خواست سیب تو کوچه رو برداره فوری دوید و در رو پشت سرش بست.

رنگ از روی حسن پرید و محکم به در زد و گفت : ننه این کارا چیه ؟ در رو باز کن بابا.

اما هر چی التماس و زاری کرد فایده ای نداشت.ننه اش گفت باید بری کار کنی تا کی می خوای تو خونه تنگ بغل من بشینی و بخوری و بخوابی؟؟؟

حسن کچل گفت : خب لااقل یه کم خوردنی به من بده که از گشنگی نمیرم.

ننه اش هم یه تخم مرغ و یه کم آرد و یک کرنا گذاشت تو خورجین و بهش داد.

حسن از ده بیرون رفت و راه صحرا رو در پیش گرفت.رفت و رفت تا چشمش به یک لاک پشت افتاد

اون رو برداشت و گذاشت تو خورجین. کمی که رفت یک پرنده رو دید که لای شاخ و برگ درختی گیر کرده و نمی تونست پرواز کنه. اون رو هم برداشت و گذاشت تو خورجین.

همین موقع بود که هوا ابری شد و حسن نگاهی به آسمان کرد و گفت الانه است که بارون بگیره. آن وقت تمام لباس هاش رو در آورد و گذاشت زیرش و

نشست روش.ناگهان باران تندی گرفت. وقتی باران بند اومد حسن لباس هاش رو برداشت و تنش کرد بدون اینکه خیس شده باشند. خلاصه حسن راه افتاد و یک دفعه چشمش به یک دیو افتاد که جلوش سبز شد. دیو با تعجب به لباس های حسن نگاه کرد و گفت ببینم تو چرا زیر این بارون خیس نشدی؟

حسن کچل گفت: مگه نمی دونی بارون نمی تونه شیطان رو خیس کنه؟

دیو با تعجب گفت: یعنی تو شیطانی؟ اگه راست می گی بیا با هم زور آزمایی کنیم.

حسن گفت: زور آزمایی کنیم.

دیو سنگی از روی زمین برداشت و گفت الان این سنگ رو با فشار دست خرد می کنم. بعد چنان فشاری داد که سنگ خرد و خاکشیر شد.

حسن گفت اینکه چیزی نیست حالا نگاه کن ببین من چکار می کنم. بعد یواشکی آرد رو از خورجینش در آورد و فشار داد و به دیو نشان داد. خدایی دیوه خیلی ترسید. گفت : حالا بیا سنگ پرتاب کنیم ببینیم سنگ کی دورتر می ره. اونوقت یه سنگ برداشت و دورخیز کرد و تا اونجایی که می تونست با قدرت

سنگ رو پرتاب کرد سنگ رفت و تو یک فاصله خیلی دور به زمین افتاد.

حسن گفت: ای بابا این که چیزی نبود حالا منو ببین. دوباره یواشکی پرنده رو از خورجین برداشت و دورخیز کرد و پرنده رو پر داد پرنده هم نامردی نکرد همچین رفت که دیگه به چشم نیومد.

دیوه گفت نه بابا این راست راستی خود شیطونه. دو پا داشت دوپا دیگه قرض کرد و دررفت.

حسن کچل دوباره راه افتاد رفت و رفت تا رسید به یک قلعه بزرگ.

جلو رفت و در زد. ناگهان یک صدای نخراشیده و نتراشیده از اون تو بلند شد که : کیه داره در می زنه؟؟؟

حسن همچین جا خورد، ولی به روی خودش نیاورد و صداش رو کلفت کرد و داد زد: من شیطانم تو کی هستی؟

صدا گفت: من پادشاه دیوها هستم.

حسن گفت: خوب به چنگم افتادی تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم.

پادشاه دیوها خیلی ترسید اما جا نزد و گفت: بهتره راهتو بکشی و بری پی کارت من حوصله دردسر ندارم ، می زنم ناکارت می کنم ها.

حسن کچل گفت: اگه راست می گی بیا یه زور آزمایی با هم بکنیم.

پادشاه دیوها گفت: باشه.

بعد شپش خیلی بزرگی از لای در بیرون فرستاد و گفت : ببین این شپش سر منه!!!!

حسن کچل گفت: این که چیزی نیست. اینو ببین.

اونوقت لاک پشت رو از خورجین در آورد و فرستاد تو .پادشاه دیوها دلش هری فرو ریخت و گفت این کیه دیگه بابا. شپشش اینه خودش چیه؟؟

گفت: حالا ببین من با این سنگ چیکار می کنم.آن وقت سنگی رو برداشت و خاکش کرد و فرستاد بیرون .

حسن گفت: همین؟ حالا ببین من چطور از سنگ آب می گیرم.

آن وقت تخم مرغ و له کرد و فرستاد تو .

پادشاه دیوها که دیگه تنش به لرزه افتاده بود شانس آخر رو هم امتحان کرد و گفت: حالا بیا نعره بکشیم ،نعره من اینقدر وحشتناکه که تن همه به لرزه در می آد. اونوقت نه گذاشت و نه برداشت و همچین نعره ای کشید که خدایی نزدیک بود حسن بیچاره زهره ترک بشه.اما باز خودش رو جمع و جور کرد و گفت حالا گوش کن به این می گن نعره وحشتناک نه اون قوقولی قوقول تو ..بعد کرنا رو در آورد و همچین توش دمید که نزدیک بود خودش غش کنه.

پادشاه دیوها هم که دیگه داشت جون از تنش در می رفت فرار رو بر قرار ترجیح داد و حالا نرو کی برو . رفت و تا عمر داشت دیگه پشت سرش هم نگاه نکرد.

حالا بشنو ازحسن کچل که وارد قلعه شد و چشمش به قصر و جاه و جلالی افتاد که نگو ونپرس.

باغی بود و وسط باغ قصری بود و توی اتاقهای قصر پر بود از طلا و جواهر تازه کلی هم خوراکی های خوشمزه باب دل حسن کچل ما که دیگه واسه خودش حسن خانی شده بود. خلاصه حسن کچل چند روزی خورد و خوابید و بعد پاشد رفت دست ننه اش رو گرفت و با خودش آورد که بیا و ببین پسر دست گلت چه دم و دستگاهی به هم زده. ننه هم که دید پسرش به نان و نوایی رسیده آستین ها رو بالا زد و پسره رو زودی زن داد و همگی سالیان سال در کنار هم خوش و خوب و خرم زندگی کردند. رسیدیم به آخر قصه .قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.

 

منبع : نی نی سایت

ninisite.com

نوشته قصه شب کودک | قصه حسن کچل برای بچه ها اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/101833-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b4%d8%a8-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%da%a9%da%86%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%da%86%d9%87-%d9%87%d8%a7.html/feed 0
قصه شب کودکانه | قصه بچه گانه : مردی که لب نداشت https://baelm.net/101819-%db%8c%d9%87-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%a8%da%86%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%da%86%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%aa%db%8c.html https://baelm.net/101819-%db%8c%d9%87-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%a8%da%86%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%da%86%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%aa%db%8c.html#respond Sat, 08 Aug 2015 15:27:09 +0000 http://baelm.ir/?p=101819

کلید واژه ها : قصه بچه گانه, قصه بچه گانه کوتاه, یک قصه بچه گانه, یه قصه بچه گانه, قصه های بچه گانه صوتی, قصه ها بچه گانه, قصه شب بچه گانه, قصه بچه گانه, قصه بچه گانه کوتاه, یک قصه بچه گانه, یه قصه بچه گانه, قصه های بچه گانه صوتی, قصه ها بچه گانه, […]

نوشته قصه شب کودکانه | قصه بچه گانه : مردی که لب نداشت اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

کلید واژه ها : قصه بچه گانه, قصه بچه گانه کوتاه, یک قصه بچه گانه, یه قصه بچه گانه, قصه های بچه گانه صوتی, قصه ها بچه گانه, قصه شب بچه گانه, قصه بچه گانه, قصه بچه گانه کوتاه, یک قصه بچه گانه, یه قصه بچه گانه, قصه های بچه گانه صوتی, قصه ها بچه گانه, قصه شب بچه گانه, 

یه مردی بود حسین‌قلی

چشاش سیا لُپاش گُلی
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ـ

خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟
مهتابِ بی‌شب کی دیده؟
لب که نباشه خنده نیس
پَر نباشه پرنده نیس.

شبای درازِ بی‌سحر
حسین‌قلی نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوقِ سگ اوهو اوهو.
تمومِ دنیا جَم شدن
هِی راس شدن هِی خم شدن
فرمایشا طبق طبق
همگی به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپیناس
دَم‌اش دادن جوون و پیر
نصیحتای بی‌نظیر:

« ـ حسین‌قلی غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمی‌شه
عیشِ دومادی نمی‌شه.
خنده‌ی لب پِشکِ خَره
خنده‌ی دل تاجِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلی به دِله . . .»

حیف که وقتی خوابه دل
وز هوسی خرابه دل،
وقتی که هوای دل پَسه
اسیرِ چنگِ هوسه،
دلسوزی از غصه جداس
هرچی بگی بادِ هواس!

حسین‌قلی با اشک و آه
رف دَمِ باغچه لبِ چاه
گُف: « ـ ننه‌چاه، هلاکتم
مرده‌ی خُلقِ پاکتم!
حسرتِ جونم رُ دیدی
لبتو امونت نمیدی؟
لبتو بِدِه خنده کنم
یه عیشِ پاینده کنم.»

ننه‌چاهه گُف: « ـ حسین‌قلی
یاوه نگو، مگه تو خُلی؟
اگه لَبمو بِدَم به تو
صبح، چه امونَت چه گرو،
واسه‌یی که لب تَر بکنن
چی‌چی تو سماور بکنن؟
«ضو» بگیرن «رَت» بگیرن
وضو بی‌طاهارت بگیرن؟
ظهر که می‌باس آب بکشن
بالای باهارخواب بکشن،
یا شب میان آب ببرن
سبو رُ به سرداب ببرن،

سطلو که بالا کشیدن
لبِ چاهو این‌جا ندیدن
کجا بذارن که جا باشه
لایقِ سطلِ ما باشه؟»

دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گه
گرچه یه خورده لَق می‌گه.

حسین‌قلی با اشک و آ
رَف لبِ حوضِ ماهیا
گُف: « ـ باباحوضِ تَرتَری
به آرزوم راه می‌بری؟
میدی که امانت ببرم
راهی به حاجت ببرم
لب‌تو روُ مَرد و مردونه
با خودم یه ساعت ببرم؟»

حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
غم به دلش هَوار شد
گُف: « ـ بَبَه جان، بِگَم چی
اگر نَخوام که همچی
نشکنه قلبِ نازِت
غم نکنه درازِت:
حوض که لبش نباشه
اوضاش به هم می‌پاشه
آبش می‌ره تو پِی‌گا
به‌کُل می‌رُمبه از جا.»

دید که نه وال‌ّلا، حَقّه
فوقش یه خورده لَقّه.

حسین‌قلی اوهون‌اوهون
رَف تو حیاط، به پُشتِ بون
گُف: « ـ بیا و ثواب بکن
یه خیرِ بی‌حساب بکن:
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جونت!
با خُلقِ بی‌بائونه‌ت
لبِتو بده اَمونت
باش یه شیکم بخندم
غصه رُ بار ببندم
نشاطِ یامُف بکنم
کفشِ غمو چَن ساعتی
جلوِ پاهاش جُف بکنم.»

بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
« ـ حسین‌قلی، فدات شَم،
وصله‌ی کفشِ پات شَم
می‌بینی چی کردی با ما
که خجلتیم سراپا؟
اگه لبِ من نباشه
جا نُوْدونی م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخِ دیفار فرو شِه
دیفار که نَم کشینِه
یِه‌هُوْ از پا نِشینه،
هر بابایی میدونه
خونه که رو پاش نمونه
کارِ بونشم خرابه
پُلش اون ورِ آبه.
دیگه چه بونی چه کَشکی؟
آب که نبود چه مَشکی؟»

دید که نه والّ‌لا، حق می‌گه
فوقش یه خورده لَق می‌گه.

حسین‌قلی، زار و زبون
وِیْلِه‌زَنون گریه‌کنون
لبش نبود خنده می‌خواس
شادی پاینده می‌خواس.

پاشد و به بازارچه دوید
سفره و دستارچه خرید
مُچ‌پیچ و کولبار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دوید این سرِ بازار
دوید اون سرِ بازار
اول خدا رُ یاد کرد
سه تا سِکّه جدا کرد
آجیلِ کارگشا گرفت
از هم دیگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَه‌ش ایشال‌ّلا وابشه
بعد سرِ کیسه واکرد
سکه‌ها رو جدا کرد
عرض به حضورِ سرورم
چی بخرم چی‌چی نخرم:
خرید انواعِ چیزا
کیشمیشا و مَویزا،

تا نخوری ندانی
حلوای تَن‌تَنانی،
لواشک و مشغولاتی
آجیلای قاتی‌پاتی
اَرده و پادرازی
پنیرِ لقمه‌ْقاضی،

خانُمایی که شومایین
آقایونی که شومایین:
با هَف عصای شیش‌منی
با هف‌تا کفشِ آهنی
تو دشتِ نه آب نه علف
راهِشو کشید و رفت و رَف
هر جا نگاش کشیده شد
هیچ‌چی جز این دیده نشد:
خشکه‌کلوخ و خار و خس
تپه و کوهِ لُخت و بس:
قطارِ کوهای کبود
مثِ شترای تشنه بود
پستونِ خشکِ تپه‌ها
مثِ پیره‌زن وختِ دعا.

« ـ حسین‌قلی غصه‌خورک
خنده نداشتی به درک!
خوشی بیخِ دندونت نبود
راهِ بیابونت چی بود؟

راهِ درازِ بی‌حیا
روز راه بیا شب راه بیا
هف روز و شب بکوب‌بکوب
نه صُب خوابیدی نه غروب
سفره‌ی بی‌نونو ببین
دشت و بیابونو ببین:
کوزه‌ی خشکت سرِ راه
چشمِ سیات حلقه‌ی چاه
خوبه که امیدت به خداس
وگرنه لاشخور تو هواس!»

حسین‌قلی، تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون
خَسّه خَسّه پا می‌کشید
تا به لبِ دریا رسید.
از همه چی وامونده بود
فقط‌م یه دریا مونده بود.

« ـ ببین، دریای لَم‌لَم
فدای هیکلت شَم
نمی‌شه عِزتت کم
از اون لبِ درازوت
درازتر از دو بازوت
یه چیزی خِیرِ ما کُن
حسرتِ ما دوا کُن:
لبی بِده اَمونت
دعا کنیم به جونت.»

« ـ دلت خوشِه حسین‌قلی
سرِ پا نشسته چوتولی.
فدای موی بورِت!
کو عقلت کو شعورِت؟
ضررای کارو جَم بزن
بساطِ ما رو هم نزن!
مَچِّده و مناره‌ش
یه دریاس و کناره‌ش.
لبِشو بدم، کو ساحلش؟
کو جیگَرَکی‌ش کو جاهلش؟
کو سایبونش کو مشتریش؟
کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
کو نازفروش و نازخرِش؟
کو عشوه‌یی‌ش کو چِش‌چَرِش؟»

حسین‌قلی، حسرت به دل
یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونه‌ش به حالِ سگ.
دید سرِ کوچه راه‌به‌راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِه‌زَنون ریسه می‌رن
می‌خونن و بشکن می‌زنن:

« ـ آی خنده خنده خنده
رسیدی به عرضِ بنده؟
دشت و هامونو دیدی؟
زمین و زَمونو دیدی؟
انارِ گُلگون می‌خندید؟
پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟
خنده زدن لب نمی‌خواد
داریه و دُمبَک نمی‌خواد؟
یه دل می‌خواد که شاد باشه
از بندِ غم آزاد باشه
یه بُر عروسِ غصه رُ
به تَئنایی دوماد باشه!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی!
حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

منبع : نی نی سایت

ninisite.com

نگارنده: احمد شاملو

نوشته قصه شب کودکانه | قصه بچه گانه : مردی که لب نداشت اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/101819-%db%8c%d9%87-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%a8%da%86%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%82%d8%b5%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%da%86%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b5%d9%88%d8%aa%db%8c.html/feed 0
قصه کودکانه | داستان بابا برفی https://baelm.net/101814-%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%81%db%8c.html https://baelm.net/101814-%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%81%db%8c.html#respond Sat, 08 Aug 2015 15:22:35 +0000 http://baelm.ir/?p=101814

کلید واژه ها : قصه کودکانه کوتاه قصه کودکانه کوتاه, قصه کودکانه دانلود قصه کودکانه, قصه و شعر کودکان, یک قصه کودکانه, دانلود کتاب قصه کودکانه,  آن سال زمستان، زمستان سختی بود: درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل […]

نوشته قصه کودکانه | داستان بابا برفی اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

کلید واژه ها : قصه کودکانه کوتاه قصه کودکانه کوتاه, قصه کودکانه دانلود قصه کودکانه, قصه و شعر کودکان, یک قصه کودکانه, دانلود کتاب قصه کودکانه

آن سال زمستان، زمستان سختی بود:

درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.
آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.
همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.
آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.
یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانه‌ی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانه‌ی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..
….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟
بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.
اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..
…..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.
بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:

بابابرفی! بابابرفی!
چه کم حرفی! چه کم حرفی!….

…. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.
تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.
بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:

سَرت رفت و کُلاهِت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

دِلِت شد آب و آهِت موند،
بابابرفی. بابابرفی!

دو چشم ما به راهت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:
بابابرفی، بابابرفی!

 منبع : نی نی سایت

نگارنده : جبار باغچه بان

ninisite.com

نوشته قصه کودکانه | داستان بابا برفی اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/101814-%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d9%81%db%8c.html/feed 0
داستان كوتاه | Sen Gittin… | تو رفتي | همراه با ترجمه https://baelm.net/44487-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-sen-gittin-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%8a-%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87.html https://baelm.net/44487-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-sen-gittin-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%8a-%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87.html#respond Wed, 20 Aug 2014 08:10:54 +0000 http://baelm.ir/?p=44487

Aşkla ilgili herşey anlamını senle yitirdi Çünkü sen gittin. …..dün Dün başka bir şehrin kokusunda denizi soludum özlemle. Ay denizin tepesindeydi. Bıraksalardı, kalsaydım kayalıkların başında. Dalgaların karşısında, bütün dünya sırtımın arkasında. Dün, bugün, yarın. Aslında ne zaman? Zaman ne? Zamanımız ömrümüz kadar ancak. Yaşımızsa yaşamışlığımızdan daha az.  Yoktun! Hüzün şarkıları vardı dilimde, düşlerimde. Gül bahçelerinin kokusu sinmişti uykularıma bilmezsin. Bir cümle değil ki […]

نوشته داستان كوتاه | Sen Gittin… | تو رفتي | همراه با ترجمه اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

Aşkla ilgili herşey anlamını senle yitirdi 

Çünkü sen gittin. 


…..dün 


Dün başka bir şehrin kokusunda denizi soludum özlemle. Ay denizin 

tepesindeydi. Bıraksalardı, kalsaydım kayalıkların başında. 

Dalgaların karşısında, bütün dünya sırtımın arkasında. 

Dün, bugün, yarın. Aslında ne zaman? Zaman ne? Zamanımız ömrümüz 

kadar ancak. Yaşımızsa yaşamışlığımızdan daha az. 



Yoktun! Hüzün şarkıları vardı dilimde, düşlerimde. Gül bahçelerinin 

kokusu sinmişti uykularıma bilmezsin. Bir cümle değil ki aşklar, bir 

satır değil ki duygular. Düşlerim kadar uzun olamaz ki bütün 

yazdıklarım, yazılanlar. Umutlarım kadar büyük olmalı sevgilerim. 

Yazık şeyler, boş inançlar, duyarsızlık. Hiç kimse değil herkes. Ama 

birşey, tek bir şey için; Yaşamak mümkünken yaşamak için. 

Düzgün alıntıları var kararsız yaratmaların hayatımızda. Eğri birşey 

var aralarında, isteksizlik gibi, yılmışlık gibi. Bezgin bir görüntü 

var yüzümde savaşıyor da yeniliyor gibi. 

O, benim! Yüzüm aydınlatıyor gerçekleri. Bir denemeydi yalnızca. Bir 

yaz sıcağı denemesi. Olası bütün özgürlüklerle sarılmak güneşe. 

Sahip olduğum bütün yalnızlıklarla, yalnız kalmak o uzak deniz 

şehrinde. Bir uzaklaşmak çabası kendimce. Bir boşluğu dolu dolu 

yaşamak . 

Sözcükler maviye boyandı uzaklarda, özlemler martılara yüklendi. 

Orası denizdi. Bir satır öncesiydi. Hiçbirşey eskisi olamazdı!.. 

Olmamalıydı. Varlığını hissettiğin ama yaşayamadığın duyumsamalar 

vardır. Aslında gerçektir, aslında yaşanasıdır, aslında senindir. 

Ama buna hazır değilsindir bütünüyle. “Bu bir başlangıç olmalı” 

diye düşündüğün şey ne kadar somutsa, sen de o kadar soyutsundur. 

Seni gerçekten rahatsız edense; bir sebep bulamayışındır 

davranışlarına. 

Belki sebep oradaydı, yalnızca sen göremiyordun. Bir isimdi belki, 

bir geçmişti, geçmişindi, öncendi; düşünmekten korktuğun. Tekrar 

yaşamaya cesaret edemediğin bir süreçti. 
Bekledin öylece ve beklemeye aldığın diğer herşey vardı bir yanda, 

ben gibi. Ve aslında nedir olması gereken, yapman gereken bilmeden. 

Dünyanın en tepesinde ve yalnız olmayı düşleyerek bakıyorum güneşe. 

Yalnızca bir bakış uzaklığında mavi. Suda mavi, havada mavi. 

Gördüğüm ve düşündüğüm herşey biraz mavi. 
Sessizliği çözen dalga sesinde uyanıyor gerçekler uykusundan. Bu 

umutsuzluk: Gerekçesiz geç kalması yaşamın anlamının… 
Kapalı kapıların ardında kaldı yürekler 
Yazamadı şiirini, söyleyemedi şarkısını sözcükler. 
Siz, geniş zamanlar umuyordunuz, 
çirkindi dar vakitte bir sevgiyi söylemek. 
Ama hep dardı vakitleriniz 
çünkü yüreğiniz dardı sizin. 
Bana hiç sevmediğinizi söyleyin… 
Ve sen, çocuk düşleriyle yarattığım sevgili, yalnızlığı seçiyorsun 

belki zorlayarak kendini. Gidip de bir daha dönmediğindir, ardında 

kalan. Sırasız yaşadığın bütün o sevgiler boşluklarını tamamlayacak 

hayatının. Oysa koparıp almalıydın kendini bütün o yanılgılardan. 
Hiç konuşamadıklarımızı yazıyorum şimdi. Gidiyordun. Gidiyordun 

zaten. Gidiyordun sen. Hiç yaşamadıklarımızla gidiyordun. Hep 

yapmayı isteyip de yapamadıklarımızla. Daima ertelediğin herşeyle 

birlikte gidiyordun. 
Seni değil kendimi son kez uğurluyordum. Giden bendim aslında. Sen 

kaldın. Sen hep o sende kaldın çünkü. Bütün çelişkilerinde, bütün 

korkularında kaldın. 
Çok zaman geçmedi. Yalnız kaldı, konuşamadı, içine döndü bir çiçek. 

“Boşuna bir bekleyiş.” dedi bütün dünya, inanmadı. “Anlayacak” 

dedi. “Anlamalı sevginin gücünü.” 
İzleri bile kalmadı seninleliğin. Hevesleri yok ettin ya, umutsuz 

kaldı gözler, ağlayamadı bile.. Yokluğunla bitti sözcükler. Sen 

gittin. 
Aynı sonların devamında aynı başlangıçları yaşamamak için 

öğrenmeliydin bazı şeyleri. 
Birgün kendi gökyüzüne bakarken, hatırlayacak mısın söylediklerimi? 

“Sevmek yürek ister. Sevgi yüreğini ister, vermelisin. Sevgiye 

yüreğini vermelisin!” 







Yarın uyanacağın yeni gün, yeni biri olmayacaksın. Ne yazık, dünya 

da aynı dünya olacak. Değişebilecek tek şey yaşama bakışın olabilir. 

İyimserliğin ve kötümserliğin çok ince bir çizgide ayrılıyor 

birbirinden. Bu içindeki sevgi çokluğuna bağlı. Mutlu yada mutsuz 

olabilirsin. Yaşamının anlamı kendi içinde saklı, aramaya hazır 

mısın? Aramayı ister misin? Sen ne kadar sensin, bu ne kadar senin 

yaşamın? Gördüğüm sensin. Ya göremediğim sen? Bulmaya çabaladığım 

fakat bulamadığım sen… Ulaşamadığım sen… 
Çok şeyi göze almıştım oysa. Yıkıntıların ardından yine yeni bir 

savaşı bile. Sen de savaşlardan geliyordun çünkü. Yaraların vardı, 

anlıyordum. Olabilirdi, yapabilirdik. Korkmasaydın, vazgeçmeseydin. 

Bugün sana bunları yazarken düşündüklerim, düşlediklerimin yarısı 

bile değil. İzin verseydin.. Paylaşabilseydim. Anlatabilseydin. 

Dinleseydim. Söyleseydin!.. Söyleyebilseydin.. 
“Umut ettiğim kadar olabilir miydi” diye düşündüğümde, bir neden 

bulamıyorum. Ve sen ayrıntıları nasıl gözardı edebildin vazgeçerken? 

Yaşadıklarımı, düşündüklerimi, ben kadar yakın hissederek paylaştım 

seninle. Belki alışık olmadığın kadar güvenerek. İçimden geldiği 

gibi, öylece. Ne yapayım ben böyleyim. Bu hataysa eğer, daha önce de 

aynı hatayı yapmıştım. Keşke anlasaydın… Sevgiyi bu kadar kolay 

harcayamam ki. 
Bir uzun yolun ortasında, kendi doğrularımdan yada yanlışlarımdan 

vazgeçmeyi düşünerek gitmiştim sana. Ya sen bana gelmeyi 

başarabildin mi? Kendinle hesaplaşmaların vardı: Kabullenemeyişler, 

zorlamalar, geriye dönüşler, dönemeyişler… Bir gelecek endişesi 

taşıyordu korkuların pişmanlık duymamak için. Peki ya kaybetmek 

korkusu yok muydu içinde? Kendi kendinden kaçıyordun. Kendi 

sevgilerinden. Sevgi sadakat ister, ona sadık kalmalıydın. 
Yarın bunları hiç düşünmeden yaşıyorken, bütün gerçekliğin yığılacak 

üstüne, belki hiç anlamayacaksın neden bittiğini. Buna izin 

vermeyecek etrafına ördüğün duvar. Dün de o duvar vardı, yarın da 

olacak. Sen onu yıkmadığın sürece, o seni gizleyecek ardında. 

Dün ardarda yaşadığımız yanlışlar için geçmişi yargıladıysak eğer, 

bugün de aynısını dün için yapacaktık. Bu yüzdendi, bugünü doğru 

yaşamak çabası. Bu yüzdendi, seslenişim. Bu yüzdendi, sessizce 

gitmeyişim… 
Yıldızları gördüm denizin hemen üzerinde. Yanyanayken, binlerce 

kilometre uzaklardı birbirlerine. Gözlerimde aç bir tebessüm, bir 

kez daha yanıldığımı gördüm yalnızlığımda. Boşuna bir çaba gördüm 

umutsuzluğunda. Sende ben, geçmişimi gördüm, dünü gördüm.. Dün sen o 

geçmişe gömüldün

 

 

ترجمه داستان

بزودي ….

نوشته داستان كوتاه | Sen Gittin… | تو رفتي | همراه با ترجمه اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/44487-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-sen-gittin-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%8a-%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87.html/feed 0
یک داستان کوتاه جالب در مورد عشق و نفرت همزمان https://baelm.net/39607-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b1%d8%aa.html https://baelm.net/39607-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b1%d8%aa.html#comments Wed, 30 Jul 2014 19:19:44 +0000 http://baelm.ir/?p=39607

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او […]

نوشته یک داستان کوتاه جالب در مورد عشق و نفرت همزمان اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که “تاسرحد مرگ متنفر بودن” تاوانی است که برای “تا سرحد مرگ دوست داشتن” می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید..!

 

niazerooz.com

نوشته یک داستان کوتاه جالب در مورد عشق و نفرت همزمان اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/39607-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d9%86%d9%81%d8%b1%d8%aa.html/feed 1
داستان کوتاه | انشای یک پسر بچه در مورد ازدواج(بسیار خنده دار) https://baelm.net/39604-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%a7.html https://baelm.net/39604-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%a7.html#respond Wed, 30 Jul 2014 19:08:26 +0000 http://baelm.ir/?p=39604

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم […]

نوشته داستان کوتاه | انشای یک پسر بچه در مورد ازدواج(بسیار خنده دار) اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

6+6

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.

ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!

اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با ازدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!

این بود انشای من …

niazerooz.com

نوشته داستان کوتاه | انشای یک پسر بچه در مورد ازدواج(بسیار خنده دار) اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/39604-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%a7.html/feed 0
داستانی تکان دهنده در مورد تمیز کردن حرم حضرت زینب (س) https://baelm.net/39601-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%85%db%8c%d8%b2-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%ad%d8%b1.html https://baelm.net/39601-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%85%db%8c%d8%b2-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%ad%d8%b1.html#respond Wed, 30 Jul 2014 18:59:31 +0000 http://baelm.ir/?p=39601

به گـزارش پایـگاه جـوان انـقلابی ؛ در مقدمـه کتاب خصایــص الزینبـیه داستـانى آمده اسـت که نشـان مى دهــد قبـر زینب (س ) در شـام است و آن اینـکه : مرحوم حاج محمد رضـا سقــازاده ، که یکى از وعاظ توانـمند بود، نقل مى کند: روزى به محضر یکى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس و مهذب ، حاج ملاعلى […]

نوشته داستانی تکان دهنده در مورد تمیز کردن حرم حضرت زینب (س) اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

به گـزارش پایـگاه جـوان انـقلابی ؛ در مقدمـه کتاب خصایــص الزینبـیه داستـانى آمده اسـت که نشـان مى دهــد قبـر زینب (س ) در شـام است و آن اینـکه :

مرحوم حاج محمد رضـا سقــازاده ، که یکى از وعاظ توانـمند بود، نقل مى کند: روزى به محضر یکى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زینب جویا شدم ، او در جوابم فرمود :

روزى مرحوم حضرت آیت الله الغظمى آقا ضیاء عراقى (که از محققین و مراجع تقلید بود) فرمودند: شخصى شیعه مذهب از شیعیان قطیف عربستان به قصد زیارت حـضرت امـام رضـا (ع ) عازم ایران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى کند. حیران و سرگردان مى ماند و براى رفع مشکل متوسل به حضرت بقیة الله امــام زمـان (عج ) مى گردد. در همان حال سید نورانى را مى بینـد که به او مبلغى مرحمت کرده و مى گوید : این مبلغ تو را به سـامره مى رسـاند.

چون به آن شهر رسیدى ، پیش وکـیل ما حاج مـیرزا حسن شیرازى مى روى و به او مى گویى : سید مهدى مى گــوید آن قدر پول از طرف من به تو بدهد که تو را به مشهد برساند و مشکل مالى ات را برطرف سازد.

اگر او نشانه خواست ، به او بگو : امسال در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى کنى طـهرانى ، در شام در حــرم عمـه ام مشرف بودید، ازدحام جمعـیت باعث شده بود که حرم عمه ام کثیـف گردد و آشغـال ریخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب کردى ! و حاج ملاعلى کنى نیز آن آشغال ها را بیرون مى ریخت … و من در کنار شما بودم !!

شیعه قطیفى مى گوید: چون به سامرا رسیدم و به خدمت مرحــوم شیرازى شرفیاب شدم جریان را به عرض او رساندم . بى اختیار در حالى که اشک شوق مى ریخت ، دست در گردنم افکند و چشـمهایم را بوسید و تبریک گفت و مبــالغى را برایم مرحمت کرد.

چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى کنى رسیدم و آن جـریان را براى او نیز تعریف نمودم . او تصدیق کرد، ولى بسیار متاثر گشت که اى کاش این نمایندگى و افـتخار نصیب او مى شد.

منبــع : برگرفته از کتاب؛۲۰۰ داس‍ت‍ان‌ از ف‍ض‍ای‍ل‌، م‍ص‍ای‍ب‌ و ک‍رام‍ات‌ ح‍ض‍رت‌ زی‍ن‍ب‌ (ع‍ل‍ی‍ه‍اال‍س‍لام)

نوشته داستانی تکان دهنده در مورد تمیز کردن حرم حضرت زینب (س) اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/39601-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%87%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%85%db%8c%d8%b2-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%ad%d8%b1.html/feed 0
یک داستان آموزنده در مورد زمانی که از خداوند غافل میشویم https://baelm.net/39594-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%af.html https://baelm.net/39594-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%af.html#respond Wed, 30 Jul 2014 18:51:32 +0000 http://baelm.ir/?p=39594

حضـرت موسی علی نبینـا و آله و علیـه السـلام دنـدان درد گرفـت و به خداونـد شکایت کـرد. حق تعـالی به او دستـور داد که از فـلان گیاه استفـاده کند ؛ آن حضـرت چنان کـرد و دنـدان مبارکـش خوب شد. بار دیگر دنـدان مـوسی علیـه السلام درد گـرفت و همان دوا را به کار بـرد ولی […]

نوشته یک داستان آموزنده در مورد زمانی که از خداوند غافل میشویم اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

حضـرت موسی علی نبینـا و آله و علیـه السـلام دنـدان درد گرفـت و به خداونـد شکایت کـرد.

حق تعـالی به او دستـور داد که از فـلان گیاه استفـاده کند ؛ آن حضـرت چنان کـرد و دنـدان مبارکـش خوب شد.

بار دیگر دنـدان مـوسی علیـه السلام درد گـرفت و همان دوا را به کار بـرد ولی دندانش خـوب نشد! وی از خـدا دلیل این اتفاق را پرسیـد.

از جانب ذات الهی نـدا آمد : ای موسـی! دفعه قبل به امید ما رفتی اما این بار به امیـد گیاه رفتی و از ما غافل بودی…

نوشته یک داستان آموزنده در مورد زمانی که از خداوند غافل میشویم اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/39594-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%af.html/feed 0
یک داستان آموزنده در مورد گول زدن فرشته مرگ (خواندنی) https://baelm.net/39591-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%da%af%d9%88%d9%84-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87.html https://baelm.net/39591-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%da%af%d9%88%d9%84-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87.html#comments Wed, 30 Jul 2014 18:43:24 +0000 http://baelm.ir/?p=39591

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش … مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت … طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد … مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من […]

نوشته یک داستان آموزنده در مورد گول زدن فرشته مرگ (خواندنی) اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

6+6

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …

مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !

نوشته یک داستان آموزنده در مورد گول زدن فرشته مرگ (خواندنی) اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/39591-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%da%af%d9%88%d9%84-%d8%b2%d8%af%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87.html/feed 1
داستان كوتاه | معلم و دانش آموز https://baelm.net/22622-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d9%88-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2.html https://baelm.net/22622-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d9%88-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2.html#comments Thu, 03 Apr 2014 11:45:22 +0000 http://baelm.ir/?p=22622

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که […]

نوشته داستان كوتاه | معلم و دانش آموز اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

 

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

 

عاشقانه ها

نوشته داستان كوتاه | معلم و دانش آموز اولین بار در همراه با علم - سایت علمی ، آموزشی ، خانواده ، پزشکی ، آرایش و زیبایی. پدیدار شد.

]]>
https://baelm.net/22622-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85-%d9%88-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2.html/feed 2