عنوان دسته بندی

داستان زيبا

قصه شب کودک | قصه حسن کچل برای بچه ها

قصه حسن کچل, قصه ی حسن کچل, قصه های حسن کچل, قصه حسن کچلقصه حسن کچل برای بچه ها, قصه شب برای کودک, قصه شب کودک, قصه های شبانه کودک, قصه ی شب کودک, قصه شبانه برای یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. القصه…
ادامه مطلب ...

قصه شب کودکانه | قصه بچه گانه : مردی که لب نداشت

کلید واژه ها : قصه بچه گانه, قصه بچه گانه کوتاه, یک قصه بچه گانه, یه قصه بچه گانه, قصه های بچه گانه صوتی, قصه ها بچه گانه, قصه شب بچه گانه, قصه بچه گانه, قصه بچه گانه کوتاه, یک قصه بچه گانه, یه قصه بچه گانه, قصه های بچه گانه صوتی, قصه ها…
ادامه مطلب ...

قصه کودکانه | داستان بابا برفی

کلید واژه ها : قصه کودکانه کوتاه قصه کودکانه کوتاه, قصه کودکانه دانلود قصه کودکانه, قصه و شعر کودکان, یک قصه کودکانه, دانلود کتاب قصه کودکانه,  آن سال زمستان، زمستان سختی بود: درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ…
ادامه مطلب ...

یک داستان کوتاه جالب در مورد عشق و نفرت همزمان

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه | انشای یک پسر بچه در مورد ازدواج(بسیار خنده دار)

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه…
ادامه مطلب ...

داستانی تکان دهنده در مورد تمیز کردن حرم حضرت زینب (س)

به گـزارش پایـگاه جـوان انـقلابی ؛ در مقدمـه کتاب خصایــص الزینبـیه داستـانى آمده اسـت که نشـان مى دهــد قبـر زینب (س ) در شـام است و آن اینـکه : مرحوم حاج محمد رضـا سقــازاده ، که یکى از وعاظ توانـمند بود، نقل مى کند: روزى به محضر یکى…
ادامه مطلب ...

یک داستان آموزنده در مورد زمانی که از خداوند غافل میشویم

حضـرت موسی علی نبینـا و آله و علیـه السـلام دنـدان درد گرفـت و به خداونـد شکایت کـرد. حق تعـالی به او دستـور داد که از فـلان گیاه استفـاده کند ؛ آن حضـرت چنان کـرد و دنـدان مبارکـش خوب شد. بار دیگر دنـدان مـوسی علیـه السلام درد گـرفت و…
ادامه مطلب ...

یک داستان آموزنده در مورد گول زدن فرشته مرگ (خواندنی)

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | معلم و دانش آموز

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | عشق ،رنگين كمان ، مرواريد

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن‌ها توی چشم‌های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛ کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم. بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری که سزاوار تر است را انتخاب نماید. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | قهرماني با يك اميد

قهرمانی با یک امید کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد، استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | شريك در همه چيز

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید،…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | مشكلات زندگي

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد که همه ببینند. بعد، از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: ۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۱۵۰ گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | پيش داوري

درست حدس زده بودم، می‌دانستم اگر کلاه کاموایی بر سر بگذارم به پیش‌داوری‌های غلط مردم دامن می‌زنم، و آنها بازهم معلولیت مرا به حساب تنگدستی و نداریم می‌گذارند. عصر شد از دانشکده بیرون آمدم، آن روز آخرین روزی بود که در دوره کارشناسی سر…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | نگاه و فرياد

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | او هيچ وقت نميتواند راه برود

دختر کوچکی در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده و او نوزادی زودرس، ضعیف و شکننده‌ای بود، طوری که همه شک داشتند او زنده بماند. وقتی ۴ ساله شد، بیماری ذات‌الریه و مخملک را با…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | بخت بيدار

روزی روزگاری نه در زمان‌های دور، در همین حوالی مردی زندگی می‌کرد که همیشه از زندگی خود گله‌مند بود و ادعا می‌کرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی‌یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | عشق دليل ميخواهد؟

روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟» پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!» - تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟ - من جداً دلیلشو…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | ساده اما عاشق

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | چرا براي من ؟

دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!” مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟ و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | بز را بكش

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند، دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌کند. آن‌ها آن شب…
ادامه مطلب ...

داستان زيبا و كوتاه | آخرين جمله

سال گذشته شوهر کارل در یک حادثه‌ی رانندگی کشته شد. جیم که ۵۷ سال داشت داشت در فاصله‌ی میان منزل تا محل کارش در حال رانندگی و راننده‌ی دیگر یک جوان مست بود. در این حادثه، جیم در دم جان باخت و جوان مست ظرف کمتر از دو ساعت از بیمارستان مرخص…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | چقدر خدا داري ؟

مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | خاطرات زمستان

برفها آب شده بود و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. کم‌کم اهالی دهکده می‌توانستند از خانه‌هایشان بیرون بیایند،  از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان لذت برده و در مزارع به کشت و زرع بپردازند. در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | مهر و منت

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت؛ اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند و هر کدام مشغول زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غم‌خوار زن و شوهر…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | بيسكويت سوخته

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | صاحب عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه‌ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد، شاگرد لب به سخن گشود و از بی‌وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه‌اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!سفارش‌شان را حساب کردند، دوتا قهوه‌شان را…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | عشق تا پای جان

عشق تا پای جان روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است. شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | لبخند بارانی

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.…
ادامه مطلب ...

داستان كوتاه | وفاداری مرد

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی‌تفاوت شده است و او می‌ترسد که نکند مرد زندگی‌اش دلش را به دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید: “آیا مرد نگران سلامتی او و بچه‌هایش هست و برایشان غذا و مسکن…
ادامه مطلب ...