رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل نهم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli)
نام رمان:خاطرات پوسیده

[divider]

-این دست تو چی کار می کنه؟
نگار عصبی لب ورچید و گفت:
-چته؟ خوب پس باید کجا باشه؟
-نگار چرند نگو. میگم این سرویس دست تو چی کار می کنه؟
از صدای فریاد من آرایشگر و شاگردهاش ریخته بودند توی اتاق و با تعجب به ما خیره شده بودند .
نگار جعبه رو محکم و با تمام حرصی که در نگاهش موج می زد پرت کرد روی صندلی . روش رو از من گرفت و گفت:
-سر من داد نزن. یادت نمیاد مگه ، اون روز اومده بودم خونه تون بهت گفتم سرویست رو می برم که عروسی بنفشه بندازم . از اون روز هم دستم مونده بود و با خودم اوردم اینجا که بهت بدم تا استفاده کنی…..
بعد با حالتی عصبی روی پاشنه بلند کفشش چرخید سمت من و گفت:
-نگو یادت نمیاد ماندانا. ببینم نکنه جدیداً آلزایمر گرفتی؟
جمله آخرش رو با عصبانیتی بی مانند گفت.
سرم گیج رفت و دست و بدنم شروع به لرزیدن کرد . حالا یادم اومد اون روز رو . آخ. آره من داشتم با تلفن صحبت می کردم . وای خدای من. نگار از اتاق اومد بیرون و گفت که سرویسم رو برای عروسی بنفشه دوستش می خواد . من هم ……. برای اینکه حواسم پرت نشه و صدای مامان رو که داشت راجع به دختری که برای علی انتخاب کرده حرف می زد به راحتی بشنوم ،سریع سرم رو تکون دادم . خدای من با رضا چی کار کردم؟ چی گفتم بهش ؟ بمیرم الهی اون هیچی نگفت؟ من رو ببخش رضاااااااااااااا………..
با فشاری سهمگین روی صندلی سقوط کردم و با صدای بلند گفتم:
-خدای من ، من احمق چی کار کردم؟؟؟
صدای مضطرب آرایشگر در گوشم پیچید:
-وای خدای من. ماندانا خانوم چت شد؟
صدای قدم های سنگینی که به دو به سمتم میومد رو شنیدم:
-ماندانا ، عزیزم ، چت شده؟
چشم هام رو به سختی از هم باز کردم .
جوشش اشک توی چشم هام موج می زد . نگار هم . لب هام می لرزید ، نگار هم .
دستام رو محکم توی دستاش گرفت و پیشونیم رو بوسید و گفت:
-اصلاً من غلت کردم . ماندانا ببخش.
لب هام تکون می خورد اما صدایی از اونها جاری نمی شد .
-نگار . من چی کار کردم؟ رضا…..
گریه ام گرفته بود . یعنی نیاز داشتم به اینکه گریه کنم. سرم مثل توپ سنگینی شده بود که داشت کلافه ام می کرد . چشم هام می سوخت اما قطره اشکی از چشم هام نبارید .
-برای رضا اتفاقی افتاده؟
سرم رو محکم با دستم فشار دادم و گفتم:
-خاک بر سرم شد. من با رضایی که به صداقتش ، به عشقش ایمان داشتم اتهام زدم. خدای من…….
قطره اشکی رو که روی گونه اش سرسره بازی می کرد رو با نوک انگشتم گرفتم و گفتم:
-منو ببخش. من برات همه چیز رو تعریف می کنم…….
-عزیزم . تروخدا با خودت اینجوری نکن . آخه برای تو اضطراب خوب نیست .
دستاش رو محکم توی دستم فشردم و گفتم ، گفتم و گفتم . همه چیز رو . همه گوش می دادند . نگار هم . سرم درد می کرد . چشم هام هم .
باورم نمی شد . نگار هم . صدای خفه ای توی سالن پیچید . نگاهم روی چهره نگار افتاد . گریه می کرد؟بیشتر به زجه می ماند تا گریه .
نمی دانم باید چه بگویم لحظه ها به سختی به کندی و با وحشت می گذشت . سکوت داخل ماشین و سرزنش هایی که با هر سخن نیش دار نگار قلبم رو به آتش می کشید برایم کلافه کننده بود .
-تو چطور تونستی راجع به رضا اون طور فکر کنی؟ اصلاً خودت باورت می شه؟ توی اون چشم های معصوم جز صداقت چیزی بود؟ ماندانا تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که اون اگه هر چی بود انسانیت داشت . ……….
باز هم من سکوت کرده بودم و این فرهاد بود که با صدایی کلافه رو به نگار گفت:
-ا ….. بسه دیگه نگار . درسته من از این قضیه چیزی نمی دونم . اما تو نباید با ماندانا این طور صحبت کنی . مگه یادت نیست اون روز دکتر گفت نباید حرص بخوره؟
به یاد خودم ، به یاد بارداریم و به یاد میگرنم افتادم . سرم رو با شرم پایین انداختم و گفتم:
-بزار بگه فرهاد . اون حق داره . این منم که باید مجازات بشم .
دوباره صدای ناله ی نگار بود که ضربان قلبم رو به اوج رسوند ….
-نگار تمومش کن. ناسلامتی امروز عروسی خواهر منه . ببین چه الکی غشغرق راه انداختی. اگه الان فرزانه تو رو تو این قیافه ببینه ناراحت می شه .
چه شبی بود اون شب . چه لحظه هایی بود سخت . گوشه ای از سالن نشسته بودم . انگار با خودم با همه قهر بودم . نیما که از قضیه باخبر شده بود کنارم نشست و گفت:
-عزیزم . نریز توی خودت . حالا کاریه که شده . خودم می رم ازش معذرت خواهی می کنم.
با نفرت به صورتش نگاه کردم . خدای من چرا من باید به خاطر یه حرف نیما این طور رضا رو از خودم برونم؟ چرا؟؟؟؟
لعنت به تو رضا . نه نه لعنت به من. چرا هیچ چیز نگفت؟ چرا نگفت که تقصیر اون نیست؟ چرا نگفت که ماندانا داری اشتباه می کنی؟
از همه چیز سختتر این بود که باید ظاهر قضیه رو خوب جلوه می دادم. باید خودم رو شاد نشون می دادم . باید ………..

[divider]

برگشتنم به تهران همانا و راهی شدنم به بیمارستان همانا. چه عذابی رو من توی اون دو شب متحمل شدم بماند . چه لحظه های سختی برایم بود بماند …..
باور اینکه رضا رو اینگونه بی تقصیر مجازات کرده بودم برایم به شدت از دردی رو که در تک تک لحظه هایم می کشیدم ، بیشتر بود . نیما هم دست کمی از من نداشت . شاید از رویم خجالنت می کشید که دائم تکرار می کرد که :
-خودم می رم ازش عذر خواهی می کنم . خوب اون هم بهت حق می ده . ناراحت نباش .
اما من بیشتر از هر کسی می دونستم که اینها همش حرف. حرفی که باد هوا بود و بس . بس
-آقای دکتر من چرا اینقدر ضعف می کنم؟
پزشک متخصص زنان نگاهی عاقل اندر سفیه به صورت بی رنگم انداخت و گفت:
-شما خودتون باید بهتر از هر کسی بدونید که چرا ضعف بر شما غلبه می کنه .
لبخندی بی رنگ لب های یخ زده ام رو زینت داد و گفتم:
-آخه این موضوع تنها به بارداریم مربوط نمی شه . من قبل از بارداریم هم ضعف بهم غلبه می کرد . اما نه تا این حد که توی بستر بیفتم ……..
با مهربانی دستی به پیشونیم کشید وگفت:
-تنها تبی که بدنت رو گرفته من رو نگران می کرد که خدا رو شکر اون هم داره روز به روز بهتر می شه .
دوباره لبخند زد و با نگاهی دریایی و آرامشی که تنها به خودش مربوط می شد گفت:
-ماندانا اینقدر خودت رو رنج نده . چرا با خودت این کار رو می کنی؟
پلک هام رو بهم فشردم و باز هم در پی این چند روز منتظر قطره اشکی شدم که چشم هانم رو مهمون خودش کنه . اما ……..
-چرا گریه نمی کنی؟ فکر می کنم با این کار سبک بشی. راستش من دوست ندارم تو زندگی شخصیت دخالت کنم . اما خودت که می دونی وظیفه هر پزشکیه که به فکر بیمارش باشه . چه برسه به اون بیمار که از قوم و خویشش هم باشه …..
لحظه ای مکث کرد و در حالی که در برگه ای چیزی ثبت می کرد گفت:
-با خودخوری چیزی حل نمی شه . تو با این کارت تنها داری زندگیت رو داغون می کنی . کمی به فکر خودت ، نیما و البته بچت باش .
لبخندی شیرین روی لب هام نقش بست . تنها زمانی که به یادم می افتاد من مادری هستم که فرزندم در بطنم داره رشد می کنه لبخند مهمون لب هام میشد . و چه شیرین بود این حس مالکیت ……..
***
-تنها چیزی که میتونم بگم اینکه از دیدنت خیلی خوشحال شدم ……
لبخندی روی لب های نگار نقش بست و در حالی که صورتم رو می بوسید گفت:
-اگه توی این ده دوازده روز بهت سر نزدم ازم خرده نگیر . باید درکم کنی . چون خیلی سخت بود تا خودم رو قانع کنم که تو هم حق داشتی که با رضا اون رفتار رو انجام بدی.
دوباره یاد رضا اندوه رو به صورتم نشوند .
نگاهی به گل های توی گلدون انداختم و گفتم:
-تو خودت گل بودی عزیزم .
صدای نیما رو شنیدم که گفت:
-خانوم های محترم دیگه بنده باید رفع زحمت کنم امری نیست؟
نگاهی به لباس های تنش انداختم . مثل همیشه شیک بود . چشم هاش می خندید چون لب های من می خندید . طفلک ، توی این دو هفته خیلی عذابش داده بودم . برای اینکه لبخند رو به روی لب هام بیاره هر کاری می کرد . دست آخر پشیمون می شد و همپای من زانوی غم بغل می گرفت و مدت ها بی صدا من رو تماشا می کرد و من هم اون رو .
دستش رو جلوی صورتم تکون داد و با شیطنت رو به نگار گفت:
-قربونت برم آبجی گلم . تروخدا زودتر میومدی . اگه بدونی چقدر دلم برای خنده های شیرینش تنگ شده بود …….
دلم برایش ضعف رفت . چقدر شیرین حرف می زد . عزیزم بود . نیمای من بود . پدر بچه ام بود .
نمی دونم التماس رو توی چشم هام خوند یا خودش هم مثل من ضعف کرد ……..
دستش رو محکم فشردم و وقتی لب هاش رو از روی گونه ام برداشت گفتم:
-ببخش اگه توی این مدت اذیتت ……..
دستش رو روی لب هام گذاشت و گفت:
-ا……. نداشتیم ها عزیز من …….
با رفتن نیما من و نگار تنها شدیم . تنهای تنها . نگار با شیطنت از فرهاد و کارهاش رو برام تعریف می کرد . اینکه برای اینکه نگار رو از ناراحتی بیرون بیاره چه کار هایی کرده بود . با صدای بلند می خندیدم . پس مدتهای مدیدی حس شادی می کردم . حسی شیرین که با بودن در کنار نگار همیشه قلقلکم می داد . این حس رو دوست داشتم چون نگار رو دوست داشتم . از دستم ناراحت نبود . هیچ وقت دروغ نمی گفت . خودش گفت اگه دیر اومده واسه این بوده که درکم کنه . حالا درکم کرده بود؟ نمی دونم شاید . اما پس چرا من هنوز چیزی ته قلبم آزارم میداد……..
-آره داشتم می گفتم . این فرهاد دیونه وقتی دید که من انگار نه انگار محلش نمیزارم . قاتی کرد . باورت میشه؟ فرهاد! عصبانی شد . سرم داد دزد که چته زانو غم بغل گرفتی ……..
جمله آخرش رو طوری به زبون اورد که انار داشت با من حرف می زد . با من بود؟ حرف فرهاد بود؟ فرهاد داد زد ؟ نگار هم؟ آره داشت سر من داد می زد .
-نمی دونم. نگار میخوام برم دیدن رضا ……..
-خوب ……
-خوب؟
-این که دیگه زانو غم بغل گرفتن نداره . باید بری ازش معذرت خواهی کنی……
-یعنی من رو می بخشه؟
نگاهش طوفانی شد . مهربون شد . به فکر فرو رفت .
-رضا مهربون تر از اونیی که قلب کسی رو بشکنه……
اعتراف شیرین تر از کلام شیرینش روحم رو نوازش کرد . کاش واقعاً اینطور بود.

[divider]

درونم آشوبی به پا بود که خودم هم داشتم از وجودش کلافه می شدم . نگاهم بهدر آموزشگاه خشک شده بود . با اینکه خیلی بهتر از همیشه ساعت خروجش رو ازآموزشگاه می دونستم ، اما نمی دونم برای چی دو ساعت زودتر اومدم و تویماشین بست نشستم تا اون از آموزشگاه بیاد بیرون!!!!!
با هر شخصی که از در آموزشگاه خارج می شد با جهشی سریع روی صندلی جابه جامی شدم به طوری اگر کسی در کنارم بود فکر می کرد که جن دیده ام ……
نمی دانم چقدر جلوی در آموزشگاه ایستادم تا اینکه دوباره مثل روزهای اولیکه به امید دیدنش به اونجا اومده بودم پشیمون شدم که ،قامت تکیده اش رو ازدور دیدم که مثل همیشه با قامتی خم شده از در آموزشگاه بیرون اومد و…..
نمی دانم در زمین روی خاک به دنبال چی می گشت؟ به دنبال گذشته اش؟ بهدنبال خودش که از بین داشت می رفت؟ قطره اشکی از روی گونه ام سر خورد و بهروی دستم که برای برداشتن عینک دودیم به سمت چشمم می رفت افتاد .
در ماشین رو باز کردم . می خواستم صداش کنم . با صدایی رصا . اما ……….
این قدرت رو در خودم حس نمی کردم . نگاهم به اون دوخته شده بود که هنوز بانگاهش به زمین خیره شده بود . با حرصی که از قدم هایی که روی زمین کشیدهمی شد متوجه شدم باید از چیزی رنجیده باشه . از کی؟ از من ؟ مطمئناً منبودم .
چشمهای مشکیش روی نگاهم کلافه ام ثابت مونده بود . دست خودم نبود . بیقرار بودم . قطره های اشک از روی گونه هام سر می خورد و به پایین سرازیرمی شد ……
از نوع نگاهش هیچ چیزی نفهمیدم . هیچ ……
-من اومدم اینجا …. تا ….. تا بهت بگم که خیلی متاسفم …..
سکوت کردم و سرم رو به زیر انداختم . سنگینی نگاهش رو حس می کردم . سکوتکرده بود . هر چیزی که در ذهن آشفته ام برای گفتن آماده کرده بود مثلپرنده ای بال زد و رفت …..
همون طور که سرم به زیر بود گفتم:
-رضا من واقعاً بابت اون روز ازت معذرت می خوام . اصلاً دوست نداشتم اونحرفها رو بهت بزنم . اما درک کن که من تحت تاثیر جو قرار گرفته بودم ونفهمیدم …. اصلاً نفهمیدم که چطور به اون باور رسیدم که اون کار تو بوده…..
نفسی عصبی کشیدم و از زیر چشم بهش نگاه کردم . کلاسورش رو به سینه اشچسبونده بود و به من نگاه می کرد . دوباره نفسی تازه کردم و گفتم:
-حالا اومدم بگم خیلی متاسفم و حاضرم هر کاری رو که باعث بشه تو من رو ببخشی برات انجام بدم .
نفس عمیقی کشید . سرم رو بلند کردم . با یکی از دستش موهای آشفته اش رو مرتب کرد و گفت:
-با اینکه دیر اومدی ، اما فقط منتظر بودم که بیای و بگی که اشتباه کردی .
دستش رو بین کلاسورش برد و کاغذی تا خورده رو در اورد و به سمت من گرفت و گفت:
-خداحافظ……
کاغذ رو روی سقف ماشین گذاشت و رفت .
نگاهم به کاغذ بود . سریع روی سقف قاپیدمش و در حالی که هنوز از شکی که بهخاطر رفتنش بهم وارد شده بود گیج بودم . سرم رو چرخوندم و صداش کردم .
-رضا………..
بین راه برگشت و نیم نگاهی به صورتم انداخت و بعد در حالی که دوباره سرش رو می چرخوند گفت:
-من رو ببخش .
دوباره با عجز صداش زدم :
-رضا……..
این بار بدون اینکه برگرده قدم سست کرد و گفت:
-ازت هیچ کینه ای به دل ندارم …..
مکثی کرد و گفت:
-ماندانا …..
و بعد دوباره به راهی که می رفت ادامه داد …..
***
سلام ……
هیچ وقت نمی دانستم نوع سلام کردن هم می تواند اینقدر سخت باشد ماندانا …..
آخر من مثل تو نیستم که دستم با قلم بیگانه نباشد .
می بینی؟ هنوز هم یادمه که چطور برای ماه و ستاره ها می نوشتی و برایم آنها را می خواندی و با شوقی کودکانه می خندیدی…..
ماندانا …. برای همین آغاز این چند سطری که می خواهم بنویسم دو هفتهتمام وقت گذاشتم و برگه ها رو بی هدف ماچاله کردم و به داخل سطل زبالهپرتاب کردم . اما تصمیم گرفتم این آخرین برگ باشد زیرا الان روی پشت بامینشسته ام که تو همیشه برایم نوشته هایت را می خواندی……
امروز که این برگه رو می خوانی عاقبت تو آمدی …. آمدی تا از من عذرخواهی کنی . ماندانا تنها همین را به تو می گویم از تو خرده نمی گیرم . ازخودم ناراحتم ، خیلی هم ناراحتم که با رفتارم باعث شدم که تو حتی در رابطهبا من اینگونه فکر کنی . از طرفی خوشحالم که حرف زدی ، حرف زدی تا به منفهماندی که در نظر تو من یه حیوان هستم همین و بس …..
ماندانا تو خود بهتر از هر کسی می دانی که من چه ها کشیدم و روزگار بر من بازی سختی رو گرفت ……
دیگز بس است . طاقتم تمام شده ….. نمی توانم ادامه دهم …..
اما از تو خواهشی دارم . امیدوارم که مرا درک کنی و از من به خاطر این خواهشم دل چرکین نباشی …..
برای آخرین حرف می گویم که به نوشتنت ادامه بده و قلم رو تنها نگذار . اماخواهشی که از تو دارم این است که داستان مرا بنویسی . بنویسی تا درس عبرتیباشد برای آنهایی که می خوانند .
جالب می شود که من یکی از سوژه های باشم برای ادامه یافتن نوشته های تو …..
دیگر حرفی ندارم جز اینکه من همیشه و در همه حال به وجود تو افتخار می کنم …..
دوستدار تو رضا
نگاهم به خاکی افتاد که رنگ سرد تنهایی رو به روش پاشیده بودند . صدایگریه ای زیر ، قلبم رو به هیجان واداشته بود . اینهمه استقامت از کجا دروجود من پیدا شده بود؟ اون هم اینجا!! عجیب بود برام . عجیب تر از همهاینکه حتی اشک هم نمی ریختم .
دست گرم نگار که دور کمرم پیچیده شد باعث شد تا سرم رو بلند کنم . چشمم بهصورتش افتاد . اشک از زیر عینک آفتابیش به سمت لبانش سرازیر بود . لبخندزدم . عجیب بود!!! این لبخند کذایی از کجا پیدا شده بود؟ با فشار دست نگارروی صندلی که نزدیک سنگ قبر بود نشستم و به زنهایی که بی اراده به قبر ذلزده بودند خیره شدم . نگاهم از روی صورت هر کدام بی اختیار می گذشت بدونلحظه ای مکث . اگر چششم به نگاه آشنایی می افتاد سرم رو بلند می کردم ومثل عروسک کوکی دوباره به پایین سرازیرش می کردم این یعنی ((سلام !!!!)).دوباره نگاهم روی صورت تک تک اعضای حاضر در جمع سنگین افتاد . بی اختیارنگاهم روی چهره ای مهربان ثابت موند . چقدر نی نی چشمهای این دختر شبیه نینی چشمهای رضا بود . اما اون کی بود؟ آهسته آهسته اشکهایش رو با دستمالکاغذی که توی دستش بود پاک می کرد . اما چه بی صدا؟؟؟ بی صداتر از من؟
او که بود که اینطور مظلوم به سنگ قبر او ذل زده بود؟ چرا نمی توانستم نگاهم رو از روی صورتش بردارم؟
-رضوان عمه بیا اینو بخور…..
رضوان؟ آره رضوان . همونی که چشمهای رضا رو داشت . این هم صدای عمه بود کهاو را به نام میخواند . رضوان سرش رو بلند کرد و به عمه که لیوانی آب دردست داشت خیره شد و بعد از لحظه ای با صدای بلند زد زیر گریه . نمیتوانستم دست خودم نبود که نگاه خیره ام رو از روی صورتش بردارم .
دستی روی شونه ام حس کردم . سرم رو بلند کردم . نیما بود .
-عزیزم خوبی؟
سرم رو تکون دادم و دوباره به صورت رضوان که در آغوش عمه بود خیره شدم .چقدر دلم برایش تنگ شده بود . سالها بود که ندیده بودمش . ای کاش کسی صداشمی کرد و میومد سمت من ….. تا بهش بگم که رضوان خیلی شبیه رضا هستی …..
رضوان سر بلند کرد و به منی که انگار سنگینی نگاهم رو حس کرده بود خیره شد. چقدر لباس تیره به اون میومد . چقدر زیبا شده بود . صورتش مهتابی بود ونیمرخش درست مثل صورت رضا بود . چشمهاش ….. آره چشمهاش انگار چشمهای رضابود . مژگان بلندش سایه ای رو به زیر چشمهاش انداخته بود که اشکها قطرهقطره سایه بون چشمهاش رو شستشو می داد .
سرش رو برام تکون داد . سلام کرد؟ پس من هم باید مطقابلاً سر تکون بدم .
-ماندانا …..
دوباره سر برگردوندم . صدای نگار بود . جلوی پام چمبره زده بود . دستمرو محکم توی دستش گرفته بود ..
-ماندانا عزیزم گریه کن . نریز توی خودت …..
نگار حرف می زد و گریه می کرد . اما برای چی باید گریه کنم؟ برای کی؟
انگار مثل همیشه افکارم رو بلند بلند زمزمه کرده بودم ….
-ببین ماندانا مگه نگفتی من رو ببرید سر خاکش تا باورم شه که دیگه اون نیست . خوب ایناها اینم قبرش . اینم مزارش …..
مکثی کرد و اشکی مزاحم رو از روی گونه اش گرفت و گفت:
-ببین ماندانا این مزار رضاست . می بینی؟ این همون رضایی که من و تو می شناختیم ببین …. ماندانا با تو ام .
اما من نگار رو نمی دیدم . دوباره چشمم دنبال رضوان می گشت . رضوان عزیزمچقدر دلم برای خنده های ریز کودکیهات تنگ شده بود . چقدر عوض شدی رضوان .خانوم شدی . خانوم …..
-ماندانا کجا رو نگاه می کنی؟ پاشو بریم سر قبر رضا براش یه فاتحه بخونیم . پاشو عزیزم ….
نگار روبه روم ایستاده بود و دستم رو می کشید . از جام بلند شدم . آرهنگار من رو ببر پیش رضوان بزار بهش بگم که من هیچ کاره بودم . نه نه بزاربرم بهش بگم که من بتعث مرگ رضا شدم . نه نه بزار برم بهش بگم به خدا منمنظوری نداشتم . من نمی دونستم که رضا به خاطر من احمق این کار رو می کنه…..
-بشین ماندانا …..
دوباره چشمم به نگار افتاد که پای سنگ قبری نشسته بود و دست من رو می کشید تا بشینم . با نگاهم به دنبال رضوان گشتم . کجا رفت؟
-ماندانا بشین دیگه …..
کنار نگار نشستم و به سنگ قبر ذل زدم . چشمم روی کلمه کلمه شعری که روی سنگ قبر نوشته شده بود می چرخید .

نگار سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:
-ماندانا ببین اون اسم رضاست می بینی؟
سرم رو به تندی به سمتش چرخوندم و به صورتش خیره شدم . چرا اینقدر اصرارداشت که من باور کنم این سنگ قبر رضاست؟ اما همین که چشمم به صورت رنگپریده اش و چشمهای نمناک و بارونیش افتاد شل شدم . نگار برای چی گریه میکنی؟
سرش رو توی بغلم گرفتم و زیر گوشش گفتم:
-نگار جون گریه نکن . چی شده؟
با صدای هق هق نگار صدای گریه ها در هم آمیخت . سرم درد گرفته بود . بایدرضوان رو پیدا می کردم . باید رضوان رو دلداری می دادم . اصلاً چرا اینهامن رو اوردن اینجا ؟ چرا؟؟؟؟؟؟
چرا نگار ، چرا رضوان گریه می کردند؟ پس چرا من ساکت بود م؟ چرا حس میکردم باید گریه کنم؟ چرا ؟ واقعاً چرا ؟ این سنگ قبر کیه که من اینطورآروم بالای سرش نشسته بودم و به زنهایی که گریه می کردند خیره شدم ؟
سرم رو چرخوندم . اون کیه ؟ علی اینجا چی کار می کرد؟ چقدر آروم شده بود ؟این ریش چقدر بهش میومد . اما چرا علی ریش گذاشته بود ؟ نگاهم چرخید و بهصورت بابا که کنار عمو !!!!! آره عمو بود . پس اینها اینجا چی کار میکردند ؟ چرا همه گریه می کردند ؟
-ماندانا پاشو بیا اینور…..
سرم رو بلند کردم . مامان بود . آره مامان هم اشک می ریخت . اینها چراگریه می کردند ؟ به چه علت ؟ چرا من اشکی نمی ریختم؟ نکنه من مرده بودم ؟آهسته دست خودم رو نیشگون گرفتم . نه من زنده بودم .
-ماندانا عزیزم پاشو برات خوب نیست ….
از جا مثل آدم کوکی بلند شدم و با بلند شن من نگاههای نگرانی به صورتم دوخته شد . نیما ، بابا ، علی نگار .
چشمم به رضوان افتاد که آهسته توی بغل بابا فرو رفته بود و گریه می کرد .سریع قدم هام رو که به زمین چسبیده بود کندم و به سمتش پرواز کردم .
-رضوان …..
سرش رو از روی سینه بابا بلند کرد و به من چشم دوخت .
-ماندانا تویی؟؟؟
سرم رو با حسرت چند بار بالا و پایین کردم . رضوان خودش رو توی بغلم انداخت و با صدای بلند زد زیر گریه ….
-ماندانا دیدی بی برادر شدم ؟ دیدی بدبخت شدم؟ حالا غم هام رو با کی بگم ؟دیگه با کی درد و دل کنم ؟ماندانا زود بود به خدا . برای رضا زود بود کهبره . آخه یکی نیست بگه کجای زمین رو تنگ کرده بود که اینهمه بلا سرشاومد؟؟؟
یهو سریع سرش رو از روی شونه ام بلند کرد و با نوک انگشتاش صورتم رو لمس کرد و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
-چقدر تو رو دوست داشت ماندانا می دونی؟؟؟
آهسته سرم رو تکون دادم و دوباره رضوان رو محکم بغل کردم و اینبار من بودم که حرف می زدم .
-رضوان باور کن که من تقصیری نداشتم. من نمی دونستم که رضا به خاطر اینموضوع اینقدر عصبی می شه که بره خودش رو بکشه . به خدا راست میگم رضوان.وقتی نامه اش رو خوندم، حس کردم که حرف هاش خیلی سوزناکه . اما هیچ وقتفکرش رو هم نمی کردم که ، بخواد بره خودش رو بکشه . باور کن رضوان دروغنمی گم . باور کن ….
اشک بود که صورت سرد رو گرم کرده بود . خرفهایی رو که توی دلم تلنبار شدهبود گفتم و گفتم . باورم نمی شد که رضا بعد از اینکه از من جدا شد بره واون کار رو با خودش بکنه . وقتی از خونه خانوم کوچیکم به گوشیم زنگ زدن وگفتن که رضا مرده شکه شده بودم . فکر می کردم دارن سر به سرم می زارن .اصلاً باورم نمی شد . واقعاً شکه شده بودم . توی پزشک قانونی به نیما گفتهبودند که با هرویینی که مقدارش خیلی زیاد بوده خودش رو کشته . سنگ کوبکرده بوده . یه لحظه احساس می کردم که حالم از خودم ، از نیما ، از رضابهم می خوره . یه لحظه به نگار که باعث شده بود دوباره به یاد رضا بیفتمحالم بهم میخورد . یه لحظه از اون سرویس لعنتی که باعث شده بود من راجع بهرضا اینطور فکر بکنم متنفر می شدم .
هیچ وقت فکر نمیکردم که رضا اینقدر قصی و القلب باشه . هیچ وقت فکر نمیکردم که رضا اینقدر سست اراده باشه . چرا اینکار رو با خودش کرد؟ در صورتیکه من مطمئن بودم اون می تونست خوشبخت ترین مرد روی زمین باشه . یعنی یهعشق زمینی اینقدر مهم بوده ؟
هیچ وقت فکر نمی کردم که رضا اینقدر قصی و القلب باشه . هیچ وقت فکر نمیکردم که رضا اینقدر سست اراده باشه . چرا اینکار رو با خودش کرد؟ در صورتیکه من مطمئن بودم اون می تونست خوشبخت ترین مرد روی زمین باشه . یعنی یهعشق زمینی اینقدر مهم بوده ؟شاید هم از نظر رضا زندگی زمینی اونقدر بیارزش بود که برای رفتن به جایی باارزش تر از این راه استفاده کرد .

*** دستم رو بگیر
نه برای اینکه محتاج تو ام
نگاهم کن
نه برای اینکه عاشق چشمانت هستم
صدایم کن
نه برای اینکه صدایت زیباترین صدای دنیاست
حرف بزن
نه برای اینکه بگویی هنوز هم مرا میخواهی
برای اینکه …….. بگویی چرا اینگونه رفتی ؟ ***

نگار کتاب رو بست و بعد دستش رو روی قبر رضا گذاشت و در حالی که نفس عمیقی می کشید، زیر لب شروع به فاتحه خوندن کرد .
سرم رو چرخوندم و قطره اشکی که روی گونه ام در حال سریدن بود رو پاک کردمو به کودک یک ساله ام که در آغوشم به خواب رفته بود خیره شدم .
شمیم دختر زیبای یک ساله ام که کاملاً شبیه نیما بود در خوابی شیرین فرورفته بود . چقدر دوستش داشتم و چقدر تحمل دوری از او برایم سخت بود .
هیچ چیزی در این زندگی غیر قابل درک نبود . همه چیز عادی بود . همه چیزقابل باور . کسی به دنیا می آمد و کسی می مرد . رضا ها رفتند و شمیم هادنیا آمدند . اشکها ریخته شدند و لبخندها زده شدند .
نگار سرش رو به سمتم چرخوند و در حالی که لبخندی شیرین گوشه لبش بود گفت:
-شمیم خوابید؟
-آره وقتی داشتی کتاب رو می خوندی خیلی بی تابی کرد . سعی می کردم ساکتش کنم . بالاخره خسته شد و خوابید .
-الهی عمه اش قربونش بره .
از راه بوسه ای برایش فرستاد و بعد غمگین چشم به کتاب خاطرات پوسیده دوخت و در حالی که انگار داشت با خودش حرف می زد گفت:
-با اینکه نزدیک به دو سال از مرگ رضا گذشته . اما هنوز نتونستم خاطراتی که از اون به یاد دارم رو فراموش کنم .
-اگر قرار بود ما خاطرات رو هم فراموش کنیم دیگه چیزی ازمون باقی نمی موند. همیشه می گن از کسی که می ره فقط خاطراتش هست که باقی می مونه
نگار سرش رو تکون داد و گفت:
-حق با تو .
دوباره به من چشم دوخت و بعد گفت:
-به نظرت رضا خوشحال شد ؟
به کتابی که دستش بود اشاره کرد . سعی کردم لبخند بزنم .
-آره . مطمئنم . اون از من خواسته بود تا راجع به اون بنویسم . من همنوشتم . اما ….. بیشتر از این مطمئنم که این رمان رو تو براش خوندی …..
نگار لبخند تلخی زد و بعد به ساعت مچی توی دستش خیره شد و گفت :
-الان دیگه سر و کله نیما پیدا می شه . بهتره بریم .
به آسمون که کم کم داشت سیاهی شب به روش پاشیده می شد نگاه کردم و گفتم:
-جواب فرهاد رو چی می دی؟
نگار سرش رو انداخت پایین و گفت:
-فرهاد پسر خوبیه .
لبخند زدم و با عشق به صورت شمیم نگاه کردم .
مبارکتان باشد این پیوندهای شیرین . به امید روزی که هر کسی همچون شمیم منشمیم با طراوتی از عشق به آغوش بگیرد و به سختی های روزگار لبخند بزند وکمر سختی روزگار رو خم کند .
پایان

http://www.forum.98ia.com

پیشنهاد میشود بخوانید

نظر یا سوال شما چیست ؟

آدرس ایمیل شما نمایش داده نمیشود و محرمانه است