رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هشتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli)
نام رمان:خاطرات پوسیده

نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد .
دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم .
-چه عجب این خان داداش ما ول کرد این لبعت رو ! چه عجب دست از عشقت کشیدی! چه عجب ماندانا خانوم دلت رو گذاشتی پیش دل عاشق ما!!! چه عجب ول کردی اون شوهرت رو !!!!
نیشگونی ریز از کمرش گرفتم که فریادش به آسمون بلند شد و صدای فرهاد پسر عموی نگار در اومد .
-ای نگار وروجک چی ویز ویز می کنی زیر گوشش که مجبور شده به اعمال شاقه دست بزنه؟!!
با صدای بلند زدیم زیر خنده و خودم رو از بغل نگار بیرون کشیدم و نگاهی به صورت گندمگون فرهاد انداختم و سلام کردم .
-سلام از ماست ماندانا خانوم . چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید؟
-اختیار دارید منزل امید ماست .
صدای ریز و شیطون فرزانه توی گوشم پیچید که گفت:
-بچه ها اینقدر ماندانا رو اذیت نکنید . اگه نیما بفهمه ، حکم تیر همتون در رفته ها!!!!
خندیدم و دستش رو به گرمی فشردم .
-آی خانوم ، شیرین زبون شدی؟
سرش رو نزدیک گوشم کرد و زیر گوشم زمزمه کرد :
-آخه عاشق شدم!!!!
صدای فرهاد که روبروی من ایستاده بود بلند شد و در حالی که به نگار نگاه می کرد با شیطنت گفت:
-بسوزه پدر عاشقی که آدمو رسوا می کنه!!!!!!!
صدای خنده همه با صدای گرم و مهمون نواز زن عموی نگار که ما رو به داخل دعوت می کرد قطع شد .
در حالی که دو ساعت بعد همه توی ایوان بزرگ خونه ی عمو شاهین (عموی نگار) کنار هم روی تخت نشسته بودیم ، نگار گفت:
-خوب تعریف کن ببینم چی شد که تصمیم گرفتی بیای؟
نگاهی به صورت فرهاد کردم و بعد در حالی که در کلامم شیطنت موج می زد چشمکی به فرهاد زدم و رو به نگار گفتم:
-دلم واسه عشقم تنگ شده بود …..
فرهاد با صدای بلند خندید و گفت:
-آی خوب حالشو گرفتی ….
نگاهم از روی صورت شاد فرهاد سر خورد و به آب یخی که از روی صورتم به روی لباسم می ریخت خیره موند . انگار که شُک عمیقی به بدنم وارد شده بود . یهو روی تخت نیم خیز شدم و با نگاهم به دنبال علت گشتم.
یهو صدای خنده فرهاد و پشت بند اون نگار و فرزانه هم …..
از روی تخت بلند شدم و بدو دنبال نگار. من می دویدم و نگار هم …..
آخر سر هم هر دو روی زمین ولو شدیم و در حالی که نفس نفس می زدیم و می خندیدیم ، من براش خطو نشون می کشیدم .
-خوب شیطونی می کنید ها وروجک ها….
نگاهم به چهره عمو شاهین افتاد . از خجالت سرخ شدم . از جام بلند شدم و به سمت عمو رفتم . عمو مهربانانه من رو در آغوشش گرفت و بوسید . عموی نیما برای من همیشه مهربون بود . با دیدنش به یاد پدر نیما می افتادم . مردی فوق العاده مهربون و رنج کشیده .
موهای یک دست سفید عمو من رو به یاد رنج هایی که در زندگی کشیده بود می انداخت ، به یاد جدا شدن سختی که عمو شاهین با پدر نیما داشت . به یاد لحظه هایی که با اشک چشم و آه دل نگار رو در آغوشش می فشرد تا از غم جدایی پدرش کم کنه . به یاد لحظه هایی که با مامان پریا ( مامان نیما )آمرانه صحبت می کرد و ازش می خواست استوار باشه و این درد رو بپذیره چرا؟ چون هدفی جز این نداشت . آره موهای یک دست سفید عمو شاهین من رو به یاد مهربونی بابا شاهرخ می انداخت . بابا شاهرخی که تا وقتی بود من همیشه دوستش داشتم .
***
-راستی از رضا چه خبر؟
نگاهی به صورت نگار که آروم روی بالش فرو رفته بود انداختم . آهی سینه سوز کشیدم و سرم رو چرخوندم و از شیشه به بیرون خیره شدم . مهتاب چه زیبا در آسمان می رقصید . ستاره ها مهتاب را به رقصی جانانه دعوت کرده بودند و ابرها برای اینکه ملکه زیبایی شب رو از دید بیگانگان پنهان کنند با طراوت به دورش مثل پیچیکی می پیچیدند و مهتاب را از عشق به زیبایی خود مست می کردند .
ساعت روی دیوار دو ضربه متوالی نواخت و من دوباره آهی عمیق کشیم و گفتم:
-خبری نیست . همه چیز عادیه.
-از من خبری نگرفته؟
نگاهم چرخید و دوباره به صورت نگار ثابت موند . یعنی این چیزی که در کلام و نگاه مشتاق نگار موج می زد ، علاقه بود؟ یعنی من می تونستم اسم این همه نگرانی نگار رو علاقه بزارم؟
-چرا هر وقت من رو دیده تو رو هم پرسیده …
ستاره های عشق به روی لبهایش به رقص در آمدند و چشمهایش برای لحظه ای قاب آسمان را دزدید و به بیرون خیره شد ….
-ماندانا نمی دونم از این حسی که توی وجودم ریشه دونده به چی باید یاد کنم! نمی دونم باید اسمش رو دلتنگی بزارم یا ….؟ نه اصلاً اشتباه من همینجاست که دلتنگی هم از همون حس ریشه می گیره مگه نه؟
روی تخت نیم خیز شدم و زانوهام رو بغلم جمع کردم .
-نگار نزار این حس بیشتر بشه . نمی خوام منعت کنم اما من رو که خودت بهتر از هر کسی می شناسی ، می دونی که چقدر برام عزیزی. رضا هم برای من عزیزه اما ….
واقعاً نمی دونستم بهش چی بگم … اصلاً چرا داشتم منعش می کردم؟ چرا که نه؟ مگه رضا چش بود؟ چش بود؟ بگو چش نبود؟قسمت بیست و یک
نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد .
دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم .
-چه عجب این خان داداش ما ول کرد این لبعت رو ! چه عجب دست از عشقت کشیدی! چه عجب ماندانا خانوم دلت رو گذاشتی پیش دل عاشق ما!!! چه عجب ول کردی اون شوهرت رو !!!!
نیشگونی ریز از کمرش گرفتم که فریادش به آسمون بلند شد و صدای فرهاد پسر عموی نگار در اومد .
-ای نگار وروجک چی ویز ویز می کنی زیر گوشش که مجبور شده به اعمال شاقه دست بزنه؟!!
با صدای بلند زدیم زیر خنده و خودم رو از بغل نگار بیرون کشیدم و نگاهی به صورت گندمگون فرهاد انداختم و سلام کردم .
-سلام از ماست ماندانا خانوم . چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید؟
-اختیار دارید منزل امید ماست .
صدای ریز و شیطون فرزانه توی گوشم پیچید که گفت:
-بچه ها اینقدر ماندانا رو اذیت نکنید . اگه نیما بفهمه ، حکم تیر همتون در رفته ها!!!!
خندیدم و دستش رو به گرمی فشردم .
-آی خانوم ، شیرین زبون شدی؟
سرش رو نزدیک گوشم کرد و زیر گوشم زمزمه کرد :
-آخه عاشق شدم!!!!
صدای فرهاد که روبروی من ایستاده بود بلند شد و در حالی که به نگار نگاه می کرد با شیطنت گفت:
-بسوزه پدر عاشقی که آدمو رسوا می کنه!!!!!!!
صدای خنده همه با صدای گرم و مهمون نواز زن عموی نگار که ما رو به داخل دعوت می کرد قطع شد .
در حالی که دو ساعت بعد همه توی ایوان بزرگ خونه ی عمو شاهین (عموی نگار) کنار هم روی تخت نشسته بودیم ، نگار گفت:
-خوب تعریف کن ببینم چی شد که تصمیم گرفتی بیای؟
نگاهی به صورت فرهاد کردم و بعد در حالی که در کلامم شیطنت موج می زد چشمکی به فرهاد زدم و رو به نگار گفتم:
-دلم واسه عشقم تنگ شده بود …..
فرهاد با صدای بلند خندید و گفت:
-آی خوب حالشو گرفتی ….
نگاهم از روی صورت شاد فرهاد سر خورد و به آب یخی که از روی صورتم به روی لباسم می ریخت خیره موند . انگار که شُک عمیقی به بدنم وارد شده بود . یهو روی تخت نیم خیز شدم و با نگاهم به دنبال علت گشتم.
یهو صدای خنده فرهاد و پشت بند اون نگار و فرزانه هم …..
از روی تخت بلند شدم و بدو دنبال نگار. من می دویدم و نگار هم …..
آخر سر هم هر دو روی زمین ولو شدیم و در حالی که نفس نفس می زدیم و می خندیدیم ، من براش خطو نشون می کشیدم .
-خوب شیطونی می کنید ها وروجک ها….
نگاهم به چهره عمو شاهین افتاد . از خجالت سرخ شدم . از جام بلند شدم و به سمت عمو رفتم . عمو مهربانانه من رو در آغوشش گرفت و بوسید . عموی نیما برای من همیشه مهربون بود . با دیدنش به یاد پدر نیما می افتادم . مردی فوق العاده مهربون و رنج کشیده .
موهای یک دست سفید عمو من رو به یاد رنج هایی که در زندگی کشیده بود می انداخت ، به یاد جدا شدن سختی که عمو شاهین با پدر نیما داشت . به یاد لحظه هایی که با اشک چشم و آه دل نگار رو در آغوشش می فشرد تا از غم جدایی پدرش کم کنه . به یاد لحظه هایی که با مامان پریا ( مامان نیما )آمرانه صحبت می کرد و ازش می خواست استوار باشه و این درد رو بپذیره چرا؟ چون هدفی جز این نداشت . آره موهای یک دست سفید عمو شاهین من رو به یاد مهربونی بابا شاهرخ می انداخت . بابا شاهرخی که تا وقتی بود من همیشه دوستش داشتم .
***
-راستی از رضا چه خبر؟
نگاهی به صورت نگار که آروم روی بالش فرو رفته بود انداختم . آهی سینه سوز کشیدم و سرم رو چرخوندم و از شیشه به بیرون خیره شدم . مهتاب چه زیبا در آسمان می رقصید . ستاره ها مهتاب را به رقصی جانانه دعوت کرده بودند و ابرها برای اینکه ملکه زیبایی شب رو از دید بیگانگان پنهان کنند با طراوت به دورش مثل پیچیکی می پیچیدند و مهتاب را از عشق به زیبایی خود مست می کردند .
ساعت روی دیوار دو ضربه متوالی نواخت و من دوباره آهی عمیق کشیم و گفتم:
-خبری نیست . همه چیز عادیه.
-از من خبری نگرفته؟
نگاهم چرخید و دوباره به صورت نگار ثابت موند . یعنی این چیزی که در کلام و نگاه مشتاق نگار موج می زد ، علاقه بود؟ یعنی من می تونستم اسم این همه نگرانی نگار رو علاقه بزارم؟
-چرا هر وقت من رو دیده تو رو هم پرسیده …
ستاره های عشق به روی لبهایش به رقص در آمدند و چشمهایش برای لحظه ای قاب آسمان را دزدید و به بیرون خیره شد ….
-ماندانا نمی دونم از این حسی که توی وجودم ریشه دونده به چی باید یاد کنم! نمی دونم باید اسمش رو دلتنگی بزارم یا ….؟ نه اصلاً اشتباه من همینجاست که دلتنگی هم از همون حس ریشه می گیره مگه نه؟
روی تخت نیم خیز شدم و زانوهام رو بغلم جمع کردم .
-نگار نزار این حس بیشتر بشه . نمی خوام منعت کنم اما من رو که خودت بهتر از هر کسی می شناسی ، می دونی که چقدر برام عزیزی. رضا هم برای من عزیزه اما ….
واقعاً نمی دونستم بهش چی بگم … اصلاً چرا داشتم منعش می کردم؟ چرا که نه؟ مگه رضا چش بود؟ چش بود؟ بگو چش نبود؟ اه باز دوباره شروع شد … باز این میگرن لعنتی اومد سراغم …
دستهام رو دور سرم حلقه کردم . چشمهام گرم شد . نفسهام کند شد ….
-ماندانا؟ حالت خوبه چت شد یهو؟


صدای نگران و دستهای گرم کسی باعث شد ، چشم های خسته ام رو باز کنم.
– ا …… عزیزم بیدار شدی؟
نگاهم روی صورت مهتابی نگار ثابت موند . لبخندی عمیق روی لبش خود نمایی می کرد . چقدر چشمهاش شبیه نیما بود . چیزی در دلم چنگ انداخت ، حس عشق بود؟ دلتنگی بود؟
گونه ام رو نیشگون گرفت و گفت:
-آی آتیش پاره ، پس من دارم عمه می شم؟
خنده ای از روی شرم زدم و روی تخت نیم خیز شدم .
-به به حال شما خانوم دلاور؟
نگاهم گشت و گشت تا صورت شاداب فرهاد رو پیدا کرد . این بشر چقدر انرژی داشت؟ هیچ وقت غمگین ندیده بودمش . شاد بود . شاد بود؟ بی غم بود؟ علی بی غم بود؟ شاید واقعاً شاد بود ………
-سلام . ببخشید مثل اینکه همه رو گرفتار کردم ؟
شونه ای بالا انداخت و در حالی که توی مبل فرو رفته بود پاش رو روی پای دیگه اش انداخت و گفت:
-نه بابا، ما همه بهت حق می دیم؟
با تعجب چشمام گرد شد و پرسیدم :
-چرا؟
با دستش به نگار که پشتش به فرهاد بود اشاره کرد و گفت:
-از دست این زلزله باید هم ولو بشی…….
بعد صدا دار خندید و من رو به خنده انداخت….
نگار نگاهش کرد و در حالی که با دستش براش خط و نشون می کشید رو به من کرد و گفت:
-ولش کن این دیونه رو ……..
-چی شد؟
از دیشب فشارت افتاده بود پایین .
سرش رو نزدیک گوشم اورد و گفت:
-دکتر گفت به خاطر بارداریه
شوقی شیرین زیر پوستم دوید و قلقکم داد .
-آی خانوما در گوشی نداشتیماااااااااا…
به شیطنتش خندیدیم و از روی تخت بلند شدم ….
***
-نگار چی کار داری می کنی پس؟
از توی اتاق خواب صداش رو شنیدم که می گفت:
-اومدم بابا ….
برگشتم و به فرهاد که به در اتوموبیلش تکیه داده بود نگاه کردم و شونه هام رو بالا انداختم ….
فرهاد لحظه ای سرش رو پایین انداخت و بعد سرش رو بلند کرد طوری که من برق شیطنت رو تو چشمای مردونه و مشکیش دیدم ،گفت:
-میای قالش بزاریم؟
با تعجب نگاهش کردم .
-نه اینکه قالش بزاریم، ماشین رو روشن کنیم و بریم تو کوچه…..
خنده ام گرفت.
در چشم بهم زدنی حرف فرهاد رو عملی کردیم و از حیاط بیرون رفتیم …
-فکر می کنی الان بیاد ببینه ما نیستیم چه حالی می شه؟
در حالی که از شیطنت فرهاد خنده ام گرفته بود به آینه ماشین نگاه کردم و گفتم:
-کله ات رو می کنه…
خندید و بعد گفت:
-ای بی معرفت من تنها نبودم………
با شیطنت یه تای ابرومو بالا انداختم وگفتم:
-من مورد عفو قرار می گیرم……
با صدای بلند زد زیر خنده………
-ای بیمعرفت هاااااااااااا
با صدای فریاد نگار به پشت سرم نگاه انداختم. جلوی در ایستاده بود و هاج و واج دور و برش رو نگاه می کرد . دلم رو گرفته بود و از شدت خنده داشتم منفجر می شدم . از نمایی که ما اون رو می دیدم نمی تونست ماشین رو ببینه…….
فرهاد با شیطنت دستش رو گذاشت روی بوق ….. طوری که ……… طوری که نگار با وحشت از جاش پرید و با دیدن ماشین زیر درخت به سرعت به سمت ماشین دوید ….
-به خدا خفه ات می کنم فرهاد ………
با دستش به شیشه ماشین می کوبید و با قیافه ای که به شدت خنده دار شده بود گفت:
-جرئت داری در رو باز کن دیگه …… فرهاد خودم می کشمت دیه ات رو میدم …….
روی صندلی عقب ماشین تقریباً ولو شده بودم و می خندیدم . فرهاد شکلک های جالبی برای نگار در میورد و سر به سرش می گذاشت ….
-د ….. باز کن این لعنتی رو …….. اهههههههههه……. داری اعصابم رو داغون می کنی ها……..
با لگد به در ماشین کوبید و برگشت و به سمت مخالف ما به حرکت در اومد ….
-اوه اوه گاوم زایید . برم الانه که گریه اش در بیاد …..
با دستم اشکی رو که از شدت خنده از وشه چشمم رون شده بود رو پاک کردم و سرم رو انداختم پایین که یعنی من حواسم به شما نیست……..
***
-وای زن داداش خودمه ها…….
سرم رو چرخوندم و به نگار که داشت با آرایشگری که موهامون رو پیچیده بود حرف میزد نگاه کردم .
-حالا داداشت اینقدر خوشگله که عروس به این خوشگلی داره!!!؟
به شیطنت آرایشگر خندیدم و نگار با افتخار گفت:
-البته.
با رفتن آرایشگر بیرون از اتاق به چشمهای شیطون نگار خیره شدم و گفتم:
-می گفتی داداشم چشمهاش این جوریه…
و بعد با دستم به چشمهای جادوییش اشاره کردم .
نگار به پشت سرم رفت و گفت:
-خوب این هم از آرایشمون پاشو که الان این خل و چل پیداش می شه….
از داخل آینه به نگار نگاه کردم و چهره فرهاد جلو چشمم اومد . به یاد شیطنت صبحشون خنده ام گرفت و گفتم:
-حالا جدی خفه اش کردی؟
-کی رو؟
خنده ام پررنگ تر شد و گفت:
-همون خل و چل رو دیگه………
خندید و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی می گشت گفت:
-ولش کن بابا اون آدم بشو نیست …
بعد به سمتم اومد و گفت:
-بیا ماندانا…..
به جعبه سرویسی که توی دستش بود نگاه کردم و گفتم:
-مرسی من سرویس اوردم……
-وا؟؟؟ غلت کردی این سرویست از همه قشنگتره . تازه اگه امشب نیما بیاد و ببینه خانومش سرویس خشگلی رو که برای هدیه سالگرد ازدواجشون براش خریده رو استفاده نکرده قاتی می کنه ها؟
سرویسم؟؟؟؟؟؟؟؟ هدیه؟؟؟؟؟؟؟ سالگرد ازدواجمون؟؟؟؟؟؟؟ سرویسم؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدای من!!!!!!!
-چی می گی نگار؟ چرا چرت و پرت می گی؟ کدوم سرویس؟
لحظه ای چشمهای نگار از تعجب گرد شد و بعد از لحظه ای مکث در جعبه سرویس رو باز کرد و اون رو جلوی چشمم گرفت…… که ای کاش هیچ وقت این کار رو نمی کرد . چشمم روی سرویس بلریانی که نیما برام هدیه خریده بود ثابت موند.

http://www.forum.98ia.com

پیشنهاد میشود بخوانید

نظر یا سوال شما چیست ؟

آدرس ایمیل شما نمایش داده نمیشود و محرمانه است