رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل هفتم

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli)
نام رمان:خاطرات پوسیده

اون قدر این مسئله رو برای خودم تکرار کرده بودم که حتی خودم هم باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . از خودم خجالت می کشیدم . نمی تونستم داخل آینه به صورت خودم نگاه کنم. اگر زمانی که روبروی آینه ایستاده بودم و یاد این موضوع می افتادم سرم از خجالت پایین می افتاد . چرا؟ نمی دونم. اما باورم شده بود که رضا این کار رو کرده .
لحظه های سختی بود که از پس هم می گذشتند .
رضا تماس میگرفت و به بیرون دعوتم میکرد . اما روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم. برعکس بود . من روم نمیشد . قهر نیما هم باعث شده بود تا دلیلی باشه برای اینکه من به خودم اجازه یه همچین فکری رو بدم . انگار نیما هم یقین داشت که کار کار رضاست . با اینکه اصلاً برام گم شدن سرویس ها اهمیتی نداشت ، اما اگر این کار کار رضا بود واقعاً برام سخت و طاقت فرسا بود . حتی روم نمیشد این جریان رو به روش بیارم .
-ماندانا من امشب دیر میام .
بی تفاوت پشتم رو بهش کردم و روی تخت دراز کشیدم . بعد از جریان عروسی هر دو با هم سر سنگین بودیم . نیما به خاطر کشیده ای که بخ صورتش زدم و من به خاطر توهینی که به رضا کرده بود . از نظر من حتی اگر هم رضا این کار رو کرده بود نیما نباید به خودش جرئت می داد که اون حرفها رو در رابطه با اون بزنه و حتی به من بگه که چرا اجازه می دم اون تنها به دیدن من بیاد .
چهار پنج روزی می شد که شب ها دیر به خونه میومد . اما من مطمئن بودم که شبها رو توی دفترش میمونه . نمی تونستم نسبت به این قضیه بی تفاوت باشم چون همسرم بود و هر چقدر هم که بد بود دوستش داشتم . اما نیما بد نبود کمی عصبی میشد ، وقتی که چیزی بر وفق مرادش نبود .
روی صورتم خم شده بود . این روی از نفس های گرمش خس می کردم . نگاهم میکرد . این عادت همیشگیش بود . چشمام رو محکم به هم فشردم که از هم باز نشه . در این جور مواقع نمی تونستم تحمل کنم . نگاهش جادوی بود . توی ذهنم چهره اش رو تجسم کردم . حتماً الان مثل همیشه یه لبخند گوشه لبش نشسته و گونه اش چال افتاده . از چشماش شیطنت می باره . مطمئنم.
بی اختیار چشمام رو باز کردم . اما ….
نه لبخندی در کار بود و نه شیطنتی در نگاهش . بی تفاوت نگاهم میکرد …..
وقتی چشمام باز شد . از جاش بلند شد و به سمت حمام رفت . ای خدای من دارم دیونه می شم. چرا زندگیم رو بی خودی بهم می زنم؟ چرا از من معذرت خواهی نمی کنه؟ شاید به خودش حق میده . نه اون حقی نداشت این کار رو بکنه .
دوباره چشمام رو بستم .
***
-الو سلام ماندانا خوبی؟
-سلام . تو خوبی؟
-ممنون بد نیستم . چه خبر؟
-سلامتی . خانوم کوچیک خوبه؟
-بد نیست. سلام رسوند .
مکثی کرد و درست مثل همیشه آروم و بی صدا پرسید .
-نیما خوبه؟
بدون اینکه جوابش رو بدم گفتم:
-کاری داری رضا؟
-آره میخواستم بیای بریم بیرون .
-برای چی؟
-میخوام خرید کنم. دوست داشتم تو انتخاب لباسها تو کمکم کنی .
-اما من نمی تونم .
-ماندانا اتفاقی افتاده؟
-نه چه اتفاقی؟
-آخه مدتیه با من بیرون نمیای .
-راستش … نه … فقط درسهام یه خورده سنگین شده .
-باشه . کاری نداری؟
-نه ….
تغییر رو به وضوح در رفتار رضا حس می کردم . وقتی با من بود شاد بود . بعد از رفتار اون روزش توی خونه دیگه هیچ وقت حرفی در رابطه با اون موضوع نزد . اما از لابه لای حرفهاش فهمیدم که اون روز شدیداً خمار بوده . خیلی سخت بود برام که در رابطه با این موضوع باهاش حرف بزنم . خیلی …….
صدای زنگ در از جا پروندم . با وحشت دستم رو روی قلبم گذاشتم و کتابم رو بستم .
-بله؟
-منم باز کن ….
رضا؟ این موقع روز اینجا چیکار می کنه؟
سریع رفتم توی اتاق خواب و پیراهنم رو عوض کردم .
-سلام. خوش اومدی.
-سلام گل برای گل
لبخندی به لبم اوردم و گلها رو از دستش گرفتم .
دسته گل های رز قرمز رو نگاهی انداختم و با اشتیاق بوشون کردم .
-نگاه به خودت نکن بوی گلاب میدی . گل های این دوره زمونه بوی گل هم دیگه نمیدن …
با تعجب نگاهش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم . وای خدای من چه جمله ای به زبون اورده بود . نکنه مثل اون روز ….
اه لعنتی .
گرمی دستش رو روی شونم حس کردم.
مثل فنر از جا پریدم و به سمتش برگشتم .
لبخند مزحکی به لب اورد و گفت:
-چیه مگه جن دیدی؟
-نه …. نه…. حواسم نبود ترسیدم.
دستش رو زیر چشمم کشید و گفت:
-با خودت چی کار کردی؟
یک قدم به عقب برداشتم و به گلدون بالای کابینت اشاره کردم و گفتم:
-رضا اون رو بهم میدی؟
دوباره بی تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و با دستش گلدون رو بهم داد . نمیدونستم چرا وقتی دستاش با بدنم تماس برقرار میکنه ، این حالت می شم . انگار که برق بهم وصل کرده باشن از جا میپرم .

[divider]


هر دو روبروی هم روی مبل نشسته بودیم و به لیوان قهوه مون ذل زده بودیم . افکارم آشفته بود . آشفته بود؟ نه افکار….. اصلاً به چی فکر می کردم؟ به چی فکر می کرد؟ فکری نبود که بخواد آشفته باشه . آره افکارم گیج و در هم بود هر چی که سعی می کردم جمع و جورشون کنم نمی شد .
-از نگار چه خبر؟
انگار که جرقه ای در ذهنم خورد . یعنی رضا عوض شده بود؟
-خوبه . دو سه روزیه ازش خبر ندارم.
-چرا؟ شما که با هم خیلی جورید .
-آره . عروسی یکی از دخترعموهاشه . رفته شیراز .
عروسی؟ عذا؟ طلا؟ جواهر؟ سرویس؟ وای خدای من . حالا می فهمم که چرا اینقدر افکارم آشفته است .
یاد اون شب. سیلی که به گوش نیما زدم . نبودن سرویسم . حرف های نیما …..
همه و همه مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت…..
-راستی عروسی خوش گذشت؟
بی تفکر هر چیزی که به دهنم رسید گفتم:
-عروسی؟ خوش؟ معلومه. چرا که نه؟
نگاه هاج و واجش باعث شد به خودم نگاه بندازم . تمام این کلمات رو با حرص از لای دندون های به هم فشرده ام به زبون اورده بودم . دستم رو مشت کرده بودم و با دست دیگه ام لیوان قهوه رو فشار می دادم . چشمام؟ وای. حس می کردم . حرارت رو از کلامم حس می کردم . حتماً چشمام به چشم یه قاتل، یه جانی ذل زده بود . عادت بدی داشتم .
-تو عروسی اتفاقی افتاده؟
لیوان قهوه رو محکم روی میز کوبیدم و از جام بلند شدم . روبروش ایستاده بودم . نمی دونستم باید چی بگم…. یعنی اصلاً فکر نمی کردم . گیج بودم . کلافه بودم ….
-می خواستی دیگه چی بشه؟ من به خاطر تو …. نه …. نه. به خاطر حماقت خودم . به خاطر اعتیاد تو . از دهن نیما هزار جور حرف شنیدم . گناه کردم که خواستم نجاتت بدم؟ گناه کردم که خواستم بهت کمک کنم؟ لعنتی چرا با من این کار رو کردی؟ تو احمق ، چطور روت می شه به چشمای من نگاه کنی؟ برای من دسته گل می گیری میاری؟ با چی؟ با پول کی؟
قدم هام رو سنگین بر می داشتم . عصبی بودم . داغون بودم . کلافه …. نه …. نه ….. حالم…. حس خودم رو نمی فهمیدم . به سمت آشپزخونه می رفتم . به سمت گلدون . دسته گل رو از توی گلدون بیرون کشیدم . پرتش کردم؟ خرابش کردم؟ چی کار کردم ؟ یادم نیست . به حدی کلافه بودم ، به حدی عصبی که به یاد ندارم با گل چه کردم.
آهان یادم اومد . آره پرتش کردم جلوی پاش.
-برو گمشو از خونه من بیرون . من با یه دزد . با یه سارق که حتی به کسی که نیتش خیر بوده و قصد داشته بهش کمک کنه رحم نمی کنه هیچ کاری ندارم . از اولش هم اشتباه کردم . تو مُردی رضا . تو برای من مُردی …. تو یه حیوونی هستی که به خاطر هوای نفس خودت، به خاطر اون اعتیاد مزخرفتر از خودت آبروی منو جلوی شوهرم بردی . چرا؟ چرا رضا؟ نه چرا نداره . خودم …نه نیما …. نه همه . آره همه جوابش رو میدونن . تو یه حیوونی که گیر اعتیاد افتادی و به خاطرش به من هم که ادعای عاشقیش رو می کنی رحم نکردی . تویه آشغالی که به خاطر خرج اعتیادت سرویس جواهرات من رو برداشتی. که چی بشه؟ به پول احتیاج داشتی ؟ به خاطر در اوردن موادت ؟ چطور دلت اومد من رو جلوی نیما خجالت زده کنی؟
از جاش بلند شده بود . با تعجب به من زل زده بود . مشت هاش رو محکم به هم می فشرد . بدتر از من دندونهاش رو عصبی به هم می سابید . از لای دندون هاش کلماتی گنگ بیرون میومد . درک نمی کردم . چی می گفتم؟اون چی می گفت؟ چه حالی داشتم ؟ دستام رو به لبه کابینت زده بودم . نگاهم طوفانی بود . گلوم خشک خشک بود .
ساکت شده بودم . سر رضا پایین بود. آروم شده بودم . اما رضا؟ آروم بود؟ چشمام تار می دید . سرم داشت داغون می شد. توی این مدت با خودم چی کار کرده بودم؟ پدر خودم رو در اورده بودم . سرم رو بین دستام گرفتم . چشمام تار می دید .
با صدای بلند زدم زیر گریه ….
سرم رو روی کابینت گذاشته بودم و گریه می کردم . رضا آروم بود . کلماتی که بهش گفته بودم توی سرم می چرخید . همه حرفهای نیما ….. آره. همه چیز اومد جلوی چشمم . هرزهـــــــــــــه . بی حیــــــــا. معتــــــــاد . الکلـــــــی . دزددددددد
صدای در اتاق بلند شد . سرم رو بلند کردم . رفته بود نبود . رضا نبود .

دلم برای نگار تنگ شده بود . اون هم مدام تماس می گرفت و ازم می خواست که به شیراز برم . شاید هم برای روحیه ام مناسب بود .
نیما مدتها بود که دیگه باهام حرف نمی زد . دیر از سرکار برمی گشت و صبح زود به شرکت می رفت . تنها کلماتی که بین ما جاری بود سلام و علیک بود . نیما باور داشت که رضا اون کار رو کرده بود . اما ….من هم باور داشتم؟ آره . اگه نداشتم چرا همچین کاری رو باهاش کردم ؟ اگه این موضوع رو قبول نداشتم چرا اون طوری بی رحمانه و خصمانه سرش فریاد کشیدم ؟ اگه کار رضا نبود چرا در جواب اون همه بی احترامی که بهش کردم چیزی نگفت؟ پس کار خودش بوده ، اگه من جای اون بودم مثلماً جواب دندون شکنی به طرف مقابلم می دادم .
باید همه چیز رو درست می کردم . نمی تونستم با این وضع به زندگی ادامه بدم . اگه خودم قبول داشتم که این کار رضا بوده پس باید زندگیم رو نجات می دادم .
بی حال از روی مبل بلند شدم . نگاهی به درون آینه داخل پذیرایی انداختم !!!!!
این منم؟؟؟ نه باورم نمی شه . چرا این جوری شدم؟ پس نیما حق داشت .
دستی به موهای آشفته ام کشیدم .
حوله ای برداشتم و به حمام رفتم . باید روشی جداگانه انتخاب می کردم . این روشی نبود که من همیشه برای زندگیم می خواستم . در آینه حمام به خودم نگاه کردم . صدای شر شر آب روحم رو نوازش می کرد . لبخندی بی رمق روی لبهای سردم نشست . پلک های خیم رو بستم و به تصمیمی که گرفته بودم لبخند زدم .
-سلام ماندانا خانوم حال شما چطوره؟
-سلام . ممنون به لطف شمات خوبیم. کارها خوب پی می ره؟
– به لطف شما عالیه.
-خدا رو شکر .
-جانم؟ کاری از دست من ساخته است؟
لبخندی به روی لب هام نشست و به آینه روبرو خیره شدم و گفتم:
-می خوام یه دستی به موهام بکشی.
-حتماً چرا که نه .
دستهای کیمیا خانوم روی موهایم می لغزید و در حالی که با من صحبت می کرد لبخندی را هم هدیه چشمان مشتاقم در آینه می کرد .
-خوب پس که اینطور؟
-آره دیگه تصمیم گرفتم یه دستی بهشون بکشم .
-خوب کاری کردی .
بعد لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت:
-میدونم امشب دیگه نیما خان طاقت نمیاره .
به شیطنتش خندیدم و از تصور قیافه نیما لبخندی بی جان روی لبهایم جان گرفت .
-خوب آماده شد . حالا نگاه کن ببین چطوره؟
پیش بندی رو که روی لباسم انداخته بود باز کرد و من از جا بلند شدم و به آینه روبرو ذل زدم . چشمهایم به موهایم لبخند می زد . از این کاری کرده بودم به شدت راضی بودم . همه چیز عالی بود . موهایم که بی رمق بلند شده بود حالا کوتاه شده و خرد به روی شانه هایم ریخته بود و رنگی خرمایی زینت بخش خوش حالتیشان شده بود .
-بهتره بری سرت رو بشوری ، تا بیای و من یه آرایش خوشگل هم صورتت رو بکنم .
دوباره خندیدم .
به سمت کمد لباس هایم پر کشیدم . لبخندی شیطنت بار لبهایم رو به بازی گرفته بود . برای بار آخر نگاهی به ردیف لباس هایم انداختم و پیراهن آبی رنگی کوتاه را که بلندایش به روی زانوهایم می رسید را انتخاب کردم . پیرهن رو روی تنم گذاشتم و دوری داخل اتاق زدم . هنوز خنده روی لبهایم موج می زد .
***
بوی خوش خرشت قورمه سبزی در فضای اتاق طنین انداز شده بود . به سمت عود رفتم و در حالی که هنوز لبخند شیطنت بارم رو حفظ کرده بودم خاموشش کردم . رایحه ی آلبالو با رایحه ی قرمه سبزی در فضا طنین انداخته شده بود و لب های من هنوز لبخندی را حفظ کرده بود .
نگاهم به ساعت روی دیوار ثابت مونده بود .
چشم از ساعت که لجوجانه حرکت کند عقربه هایش را به رخم می کشید برداشتم و به میز رویایی که چیده بودم خیره شدم . نگاهم گیج روی ظرفها می چرخید و بی قرار بودم . اما …….. اما هنوز سر سختانه لبخندی شیطنت بار را روی لبهایم حفظ کرده بودم .
***
با دیدن من آشکارا رنگ از رخسار زیبایش پرید . خستگی در نگاهش موج می زد . هنوز بین چارچوب در و اتاق ایستاده بود و نگاهم می کرد . این من بودم؟ حتماً این را از خودش می پرسید!
شاخه گل رزی را که آماده کرده بودم از بین دست هام رد کردم و روی گونه های رنگ پریده اش کشیدم .
لبخندی زیبا زد و صورتش رو به کناری کشید .
-شَرَف یاب نمی شید و ما رو از حضور خودتون بهره مند نمی کنید ؟
به دنبال حرفم دستش رو کشیدم و به داخل بردمش .
-عزیزم تا لباست رو عوض کنی و یه دوش بگیری شام رو کشیدم .
از کنارش که هنوز گیج من رو نگاه می کرد ، بدون اینکه حرفی بزنه گذشتم ؛ هنوز چند قدم برنداشته بودم که برگشتم و گفتم:
-بیشتر از این منتظرم نذار ……….
و به ساعت روی دیوار که عقربه هاش ده و نیم رو نشون می داد اشاره کردم . دقیقاً سه ساعت و نیم دیرتر اومده بود خونه . شاید خواستم با این حرکتم بهش بگم که دیر کرده و من از این موضوع دلگیرم .

از پشت گلهای توی گلدون که روی میز بود نگاهش کردم و لبخندی زدم . همون لبخندی که لجوجانه لبهام رو به بازی فرا خونده بود . نگاهش هنوز متعجب بود . حرفی از این موضوع نزده بود اما کاملاً از رفتارش مشخص بود که گیج شده .
-شامت خیلی خوشمزه بود عزیزم .
دوباره اون لبخند سر کش روی لبهایم نشست .
-نوش جونت .
-یه ماهی می شد که قرمه سبزی درست نکرده بودی.
اخم شیرینی ابروهاش رو بهم گره زد .
-عوضش امشب به خاطر عزیز دلم درستش کردم .
لبهاش به خنده ای شیرین باز شد و ردیف دندون های سفیدش مشخص شد .
-حالا می شه یه سوال ازت بپرسم؟
دستهاش رو در هم گره زد و مشتاق به صورتم زل زد .
-البته….
-قبلش می خوام بگم رنگ موهات فوق العاده قشنگه . اما یه گله کوچولو دارم.
با تعجب دوباره از لابه لای گلها نگاهش کردم و منتظر ایستادم .
-چرا اینقدر موهات رو کوتاه کردی؟
-به نظرم حتی موهام هم به تغییر و تحول احتیاج داشت .


بعد دوباره لبخند شیطنت باری به لبهام نشست و در حالی که قصد داشتم سر به سرش بزارم گفتم:
-چی بود مثل دم جارو….
با قه قه ای بی موقع غافل گیرم کرد و در حالی که دستش رو جلوی دهانش می گرفت گفت:
-خیلی جالب بود …. اما … خیلی قشنگ شدی عزیزم…
نگاه کشدار و زیبایی به صورتم دوخت ….
-حالا سوالت رو بپرس!!
-این تغییر و تحول برای چیه؟
دیگه از لبخند سرکش و لجوجم خبری نبود . سرم رو انداختم پایین و در حالی که آرام آرام ظرفها رو جمع می کردم ، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم . هنوز مشتاق داشت نگاهم می کرد .
گونه هام گر گرفته بود . از روی صندلی بلند شدم و در حالی که هنوز سرم پایین بود گفتم:
-به نظر من تو پدر خوبی برای بچه مون می شی……….
سریع ظرفها رو برداشتم و تقریباً به حالت دو به آشپزخونه گریختم . ظرفها رو روی ماشین گذاشتم و با دستام دو طرف صورتم رو که از حرارت داشت گر می گرفت رو گرفتم و به لبخندی که دوباره داشت به سراغم میومد اجازه ورود به روی لبهای صورتی رنگم رو دادم .
دستی دور کمرم گره خورد . چشمام رو بسته بودم و از گرمای تنش لذت می بردم . خودم رو بهش چسبوندم و زیر لب اسمش رو صدا کردم .
سرم رو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و با آرامش خیال به موسیقی زیبای صداش گوش کردم .
-باورم نمی شه که قصد داری من رو بابا کنی ماندانا جونم ، عزیزم ، عاشقتم.
چشمام رو باز کردم و در حالی که زیر لب موسیقی رو زمزمه می کردم با صدای نیمه بلندی گفتم:
-یه نگاه بارونی می ریزه رو صورتم ، دیگه بسه می دونی که تمومه طاقتم ، بگو از من چی می خوای ، مرد خوب و خواستنی ؟ نمی دونی عمریه توی رویای منی ……..
نیما کمرم رو محکم به خودش فشرد و گفت:
-دیگه باورم شده شب به سپیده می رسه ، من و تو مال همیم ، عشق تو در پیشه…
***
سرم رو از روی شونه ی نیما برداشتم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم . چقدر معصوم و زیبا خوابیده بود ، مثل پسر بچه ای که ساکت و بی ریا بعد از شیطنتی طولانی در رخت خواب فرو رفته بود . چشمام رو مالیدم و دوباره بهش خیره شدم . به یاد خوشحالی شب گذشته اش که افتادم لبخندی شاد روی لبهام نقش بست . موفق شده بودم که زندگیم رو نجات بدم . این زندگی زیبا حق من و نیما بود ……..
دستی به صورت معصومش که موهای رهاش نیمی از پیشونیش رو پوشونده بود کشیدم و از روی تخت بلند شدم .
صدای شادش باعث شد سر از چمدان بردارم و نگاهش کنم.
-حالا چه زود می خوای بری ماندانا جونم….
-عزیزم ما دیشب با هم صحبت کردیم . فکر می کنم من به این استراحت نیاز دارم …..
مثل پسر بچه ای لجوج روی تخت نشست و با اخم به چمدون لباسهام خیره شد .
-چرا اینهمه لباس می بری ؟
-خوب هنوز یک هفته تا عروسی مونده
-خوب اینایی که تو برداشتی مال یه ماهه ماندانا…..
ناراحتی در نگاهش معلوم بود.
-من که نمی خوام ترکت کنم عزیزم چرا اینقدر ناراحتی؟
با کلافگی سر برگردوند و از روی تخت بلند شد و گفت:
-من خودم می رسونمت.
-مگه نمیری شرکت؟
یک قدم از من دور شده بود . روی پاشنه پاش چرخید به سمتم و نگاهم کرد
نگاهی قشنگ و کشدار .
دلم برای هر حرکتش ضعف می رفت
دستش رو به روی شکمم کشید و گفت:
-قول بده مواظب خودت هستی…
با صدای نیمه بلندی خندیدم و گفتم:
-ای بی معرفت هنوز نیومده بیشتر از من نگران اونی؟؟؟؟
– اِ …. دیونه چی می گی تو؟
خندیدم و گونه اش رو بوسیدم.
– شوخی کردم دیونه …

[divider]

http://www.forum.98ia.com

پیشنهاد میشود بخوانید

نظر یا سوال شما چیست ؟

آدرس ایمیل شما نمایش داده نمیشود و محرمانه است