رمان و داستان | خاطرات پوسيده | فصل اول

نویسنده: سپیده فرهادی(loveli)
نام رمان:خاطرات پوسیده

****

برگه های آلبوم رو ورق میزد و من روبروش نشسته بودم و از هر کدام که سوال می پرسید جوابش را میدادم.
-این کیه؟
-کدوم؟
با دستش عکسی رو نشون داد.
نگاهم به روی صورتش ثابت موند. دستم رو بی اختیار روی صورتش کشیدم و گفتم:
-رضا
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-این عکس مال چند ساله پیشه؟
چشمهام رو به سمت بالا بردم و کمی فکر کردم و گفتم:
-حدوداً مال سیزده ،چهارده ساله پیشه.
خندید و گفت:
-اون موقع باید چهارده ، پانزده ساله بوده باشی؟
لبخندی زدم و گفتم:
-آره همون سال ها بود. یه روز که با هم توی حیاط وایساده بودیم. علی ازمون عکس انداخت.
-من تا حالا این آلبوم رو ندیده بودم.
-این آلبوم رو بین وسایلم توی انباری خونه ماماینا پیدا کردم. بعد از اینکه از خونه باغ اثاث کشی کردیم، خیلی از وسایلم رو تو انباری گذاشتم.
صدای زنگ تلفن باعث شد از جام بلند شم و به سمت تلفن برم.
-بله بفرمایید.
-سلام عزیزم.
-سلام ، خسته نباشی.
-سلامت باشی. چه خبرا؟ تو خوبی؟
-قربونت بد نیستم. ناهار خوردی؟
-آره عزیزم همین الان خوردم.
صدای نگار رو شنیدم که گفت:
-اگه نیماست سلام برسون….
ابرومو بالا انداختم که نیما گفت:
-کی اونجاست؟
-نگاره سلام میرسونه.
-آ اونجاست؟ سلامت باشه.
-آره از صبح اومده.
-چی میخواد اونجا، دم به دقیقه میاد اونجا؟خواهر شوهر بازیش گل کرده؟
لبخندی زدم و گفتم:
-نگار قبل از اینکه خواهر تو باشه و یکی از بهترین دوستای من هست نیما خان.
-بله بله. من تسلیمم خانومی. کاری نداری؟
-نه قربونت مواظب خودت باش.
وقتی گوشی رو گذاشتم به سمت نگار برگشتم و دوباره کنارش نشستم. به یه عکس دیگه که دوباره توی اون من و رضا بودیم خیره شده بود.
-مثل اینکه خیلی با هم دوست بودید.تا حالا چیزی راجع به اون به من نگفتی.
آه عمیقی کشیدم و در حالی که از توی پیشدستی که روبروم بیاد خیاری برمیداشتم گفتم:
-چون چیز مهمی نبوده که بخوام راجع بهش حرف بزنم.
-اما عکسهاتون چیز دیگه ای رو بیان میکنه….
-شاید یه روز برات داستان زندگیمون رو تعریف کردم.
آلبوم رو بست و گفت:
-اما من خیلی مشتاقم تا بدونم.
با لبخند بهش نگاه کردم و سرم رو تکون دادم.
-بگو دیگه ماندانا.
سرم رو چرخوندم به سمت شومینه و به شراره های آتشی که به هوا برمیخاست خیره شدم. چشمهام رو بستم و توی خاطراتم گم شدم. انگار زمان برای من به سرعت برق و باد گذشت. گذشت و گذشت و تا رسید به سالهای کودکی من.
-از وقتی چشم باز کردم توی خونه باغ بودیم. اونجا جز خانواده من یه خانواده ی دیگه ای هم زندگی میکردند. که در اصل اون خانواده ، خانواده ی برادر ناتنی پدرم محسوب میشدند. اونها هم مثل ما اونجا زندگی میکردند و رفت و آمد زیادی داشتند. از بچگی هم بازی من رضا بود. رضایی که تنها سه ماه با من فاصله سنی داشت. من از اون بزرگتر بودم و این فاصله سنی ما باعث میشد که من همیشه زور بگم و اون هم بدون اینکه به عواقب کارهایی که من ازش میخواستم فکر کنم حرفهایم رو انجام میداد.
علی از من پنج سال بزرگتر بود و برای همین زیاد توی بازیهای کودکانه ما نبود. از همون بچگی سرش توی لاک خودش بود و دنبال درس و کتاب بود. برای همین من هم کودکی هام رو با رضا مخلوط کرده بودم. رضا هم یه خواهر کوچیکتر از خودش داشت که اسمش رضوانه بود که تازه به دنیا اومده بود. وقتی هفت سالم شدو هر دو به مدرسه رفتیم. درسهامون رو با هم مینوشتیم و از خاطرات مدرسه برای هم تعریف میکردیم. من از همون بچگی از اینکه پدرم وضع مالی خوبی داره احساس غرور می کردم و به دوستام فخر میفروختم اما رضا هیچ وقت اینطور نبود و همیشه و سر این موضوع با هم بحث داشتیم و آخر سر من قهر میکردم و دو روز بعد رضا درحالی که برام بستنی یخی گرفته بود از دلم در میورد.
من زیاد اهل درس خوندن نبودم و از همون بچگی شیطنت خاصی توی وجودم وجود داشت. بر عکس من که هر چی تو یادگیری دروسم خنگ بودم ،رضا درس خون بود و این همیشه باعث میشد که من شاکی باشم. من پی بازی و اون فکر درس خوندن. خیلی سر به هوا بودم و بیشتر فکرم دنبال این بود که یه کاغذ و قلم بهم بدن و من عکس درختهای باغ رو بکشم و یا تو بیکاریم بشینم و بنویسم. هر چی به ذهن کوچیکم میومد روی کاغذ میوردمش.
زمان میگذشت و گرد سپیدی رو به چهره های پدربزرگ و مادربزرگ پدری ما میگذاشت. مادر بزرگون همسر دوم پدر بزرگ بود و بابای رضا هم حاصل ازدواج اونها بود. پدر هیچ وقت راضی به دیدن مادربزرگ که همه توی خونه خانم کوچیک صداش میزدند نمیشد. اما خانوم کوچیک زنی مهربون و زیبا بود. با اینکه من همیشه از رفتن بدون اطلاع خانواده ام به خونه پشتی که خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ بود منع میشدم. اما با رضا با هم میرفتیم اونجا. خانم کوچیک هم با دیدن ما در صندوق چوبی که توی اتاقش گذاشته بود رو باز میکرد و توی مشتهای کوچیکمون کشمش و بادوم میریخت و بعد از اینکه پیشونی هر دومون رو میبوسید بهمون می گفت که اینها رو بخوریم برامون مفیده. چون می تونیم راحتر درس رو متوجه بشیم. همیشه به حرفهای خانوم کوچیک می خندیدم ، چون من هیچ وقت درس نمی خوندم.
زمان بی وقفه و بی رحمانه شلاقش رو به عقربه های ساعت دیواری میک.بید و روزها از پس هم و بعد از آن ماهها و سالها میگذشت.

[divider]

ده سالم شده بود و برای خودم دفتری داشتم از هیجاناتی که اونها رو روی برگه خالی کرده بودم. مادر دوست نداشت که من زیاد به خونه رضا اینا برم و دقیقاً مادر رضا هم همین موضوع رو از اون می خواست. دیگه بزرگتر شده بودیم و بیشتر همدیگه رو درک می کردیم. اگر تا دیروز بچه بودیم و کاری به کارمون نداشتن. الان دیگه بزرگ شده بودیم و اون ها بیرحمانه از ما می خواستند که کاری به کار هم نداشته باشیم. در صورتی که تنها کسی که من رو درک می کرد رضا بود. اون بود که من رو تشویق می کرد تا قلم رو زمین نزارم.
یه روز که اقوام مامان اومده بودند خونه ما، پسر خاله ام خیلی اتفاقی دفتر من رو روی مبل پیدا میکنه و از سر بیکاری شروع به خوندن میکنه. واقعاً میتونم بگم که اون مطالبی که من داخل اون برگه ها نوشته بودم چیزی بود فراتر از سنم. اما من تنها چیزهایی رو به روی کاغذ و به صورت حروف در می آوردم که به ذهن من میرسید.
بعد از رفتن اونها من به خاطر نوشتن اون مطلب تنبیه سختی شدم. چرا که از نظر اونها من نباید هر چیزی رو که به ذهنم می رسید رو به روی کاغذ میوردم. مامان ازم خواست چیزهایی رو بنویسیم که در حد سن و سال خودمه. و به جای بازیگوشی مثل علی به دنبال درس و مشقم باشم. اما من نمیتونستم در مقابل تنبیه ای که اونها برام در نظر گرفته بودند کوتاه بیام. اونها من رو به مدت یک هفته از نوشتن هر گونه مطلبی محروم کرده بودند. بدتریسن تنبیه ای بود که میشد برای من در نظر گرفت.
حتی هنوز هم که هنوزه نفرت خاصی نسبت به پسر خالم تو ذهنم وجود داره. اون نباید بدون اجازه من این کار رو می کرد.
شب با بغضی که توی گلوم بود به محل همیشگی رفتم. توی خونه باغ یه ساختمون نیمه مخروبه انتهای باغ وجود داشت که هر وقت من یا رضا دلمون میگرفت به پشت بوم اون ساختمون می رفتیم و روی زمین می شستیم و به آسمون و ستاره ها خیره میشدیم. با هم درد و دل می کردیم. اما از اون روزی که دیدن همدیگه برای ما تقریباً قدغن شده بود هر شب سر ساعت معینی به اونجا میرفتیم و با هم درد و دل میکردیم.
چند شب قبلش من از رضا خواسته بودم که لاستیک دوچرخه علی رو پنچر کنه و اون این کار رو برای من نکرده بود و من با اون قهر بودم و در تمام اون سه روز شب ها به اون ساختمون نرفته بودم.
اون شب سر ساعت به اونجا رفتم انتظار داشتم که رضا هم اونجا باشه اما وقتی اون رو اونجا ندیدم شدیداً ناراحت شدم و زیر لب بهش فحشی دادم.
می دونستم که مقصر من بودم اما توی اون سه روز رضا به سمتم نیومده بود که معذرت خواهی کنه. چون من به اون گفته بودم که اگه نبینمش دلم براش تنگ نمیشه.
اما الان من دوست داشتم اون اونجا باشه. نمی گم دلم براش تنگ شده بود نه من تنها دوست داشتم یه هم صحبت داشته باشم که هر لحظه با هام باشه و به درد و دل های من گوش بده و جز رضا کس دیگه ای رو نمیشناختم.
نیم ساعتی بی هدف روی زمین نشسته بودم و ستاره ها رو میشمردم . همیشه اون لحظه به ذهنم چیزهایی می رسید و من اونها رو در غالب کلمات روی برگه جاری میکردم. سر درد گرفته بودم. از نوشستن منع بودم و رضا هم نبود که باهاش درد ودل کنم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم و زدم زیر گریه. دلم گرفته بود و عصبانی بودم. از اینکه اونها جلوی علایق من رو گرفته بودم شدیداً ناراحت بودم اما کاری از دستم برنمیومد.
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم. سرم رو بلند کردم و رضا رو روبروم دسدم اشکهام رو پاک کردم و سرش داد زدم که چرا دیر کرده و اون در حالی که می خندید گفت که من منتظرش بودم و من هم از سر لجبازی گفتم که نخیر دلم گرفته بوده. ناراحت شده بود و کنارم نشست و من همه چیز رو براش تعریف کردم و اون هم کمی حق رو به خانواده ام داد و من رو عصبی تر از پیش کرد. نمی دونم چرا اون همیشه بیشتر از سنش میفهمید و من فقط تو نوشتن بیشتر از سنم میفهمیدم.
زمان میگذشت و ما برای هم دوستای خوبی بودیم. روزگار بازیهای عجیبی داشت و ما از اون غافل بودیم از حق نگذرم رضا توی موفقیت درسهای من نقش به سزایی داشت و من جز شیطنت به چیز دیگه ای فکر نمی کردم.

http://www.forum.98ia.com

 

loading...
***
loading...
پیشنهاد میشود بخوانید

نظر یا سوال شما چیست ؟

آدرس ایمیل شما نمایش داده نمیشود و محرمانه است